ضعف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ض) [ ع. ] (ص.) دوچندان، دو برابر. ج. اضعاف.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ضَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) سست شدن، ناتوان گشتن. ۲- (اِمص.) سستی، ناتوانی.
(ض) [ ع. ] (ص.) دوچندان، دو برابر. ج. اضعاف.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضعف . [ ض ُ ] (ع مص )ضَعف . ضعافة. ضُعافیة. سست گردیدن . (منتهی الارب ).
ضعف . [ ض ُ / ض ُ ع ُ ] (ع اِمص ) سستی و ناتوانی . خلاف قوت . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ضَعف . رجوع به ضَعف شود. ابوعمرو گوید ضَعف (بفتح اول ) لغت اهل تمیم و ضُعف (بضم اول ) لغت اهل حجاز است . (منتهی الارب ). یا ضَعف (بفتح اول ) سستی رأی و نقصان و سبکی عقل و ضُعف (بضم اول ) ناتوانی و سستی بدن است . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ◄ (اِ) آب نشاط، قال اﷲ تعالی : خلقکم من ضُعف (قرآن ٥٤/٣٠)؛ یعنی از آب مرد و زن . (منتهی الارب ).
ضعف . [ ض َ ع َ ] (ع اِ) جامه های دوچند کرده . (منتهی الارب ). جامه های دوتاکرده شده . (منتخب اللغات ).
فرهنگ طیفی واژهدان
سستی، نااستواری، ازکارافتادگی، ناتوانی زبونی، خواری شکنندگی لطافت، نازکی، نرمی بیثباتی، تغییرپذیری ضعف پیری، کهولت، پیری ضعف جسمانی، بیحالی، خستگی غش، بیحسی فیزیکی کاستی، زوال رقت، آمیختگی تزلزل، سقط اعتبار، بیاعتباری قانونی، لغو تضعیف، تخریب، اختلال، فرسایش نفوذپذیری خدشه، ترک، رخنه، لکه استضعاف، مظلومیت کژی، انکسار
واژگان فارسی سره واژهدان
نزاری، ناچار، ناتوانی، لاغری، سستی، زبون