ضربة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ضَ بَ یا بِ) [ ع. ضربة ]<BR>۱- (مص م.) زدن، یک بار زدن، ضربت.<BR>۲- (اِ.) زخم.<BR>۳- آسیب. ج. ضربات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ضَ بَ یا بِ) [ ع. ضربه ] ۱- (مص م.) زدن، یک بار زدن، ضربت. ۲- (اِ.) زخم. ۳- آسیب. ج. ضربات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضربة. [ ض ُ ب َ ] (اِخ ) جایگاهی است . (معجم البلدان ).
ضربه . [ ض َ ب َ / ب ِ ] (از ع، اِمص، اِ) ضربت . زخم . کوب . یک بار زدن . زد : قابل امر شدن چون گوئی پس بیک ضربه بپایان رفتن . عطار. ◄ پانسه که بدان قمار بازند، و آن را قرعه نیز گویند. (غیاث ) (آنندراج ). نقش . کعبتین (مجازاً) : همه در ششدر عجزند ترا داو بهفت ضربه بستان و بزن زآنکه تمامی ندب است . انوری . ♦ دوضربه زدن ؛ از دو جای متمتع شدن . ♦ ضربه نهادن ؛ گویا چیزی شبیه به طرح کردن و نهادن مهره باشد. در طرح حریف یک یا چند مهره ٔ خود را بعمد باطل می کند و در ضربه نهادن بحریف حق یک یا چند حرکت می دهد : کرمان که درعموم عدل و شمول امن و دوام خصب و فرط راحت و کثرت نعمت فردوس اعلی را دورخ مینهاد و با سغد سمرقند و غوطه ٔ دمشق لاف زیادتی می زد امروز در خرابی، دیار لوط و زمین سبا را سه ضربه نهاد... (بدایع الازمان ).
مترادف و متضاد واژهدان
زدن، شوک، ضربت آسیب قرعه
فرهنگ طیفی واژهدان
هل، تنه، لگد، اردنگی، اردنگ، سیلی، پشتدستی، مشت، کفگرگی، پاسار
واژگان فارسی سره واژهدان
کوبه، کوبش، کتک، زنش، تکانه، برخورد، آسیب