ضرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- مانند، مثل.<BR>۲- نوع، قسم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ضَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) زدن، کوبیدن. ۲- (اِمص.) یکی از چهار عمل اصلی حساب. ۳- سکه زدن. ۴- طنبک یا دنبک. ۵- مَثَل آوردن، داستان زدن.
(~.) [ ع. ] (اِ.) ۱- مانند، مثل. ۲- نوع، قسم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضرب . [ ض َ رَ / ض َ ] (ع اِ) شهد سپید سطبر. (منتهی الارب ). عسل سفید. عسل سفید غلیظ. (فهرست مخزن الادویه ). انگبین سخت . انگبین سفید، و گویند ستبر. (مهذب الاسماء).
ضرب . [ ض َ رَ ] (ع مص ) هلاک شدن از سردی یا سردی زده شدن . (منتهی الارب ). سرمازدگی . ◄ پشک زده شدن زمین . (منتهی الارب ).
ضرب . [ ض َ رِ ] (ع ص ) بسیار زننده . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
زدن، شکنجه، ضربت، کوب، کوفتن جرح، زخم تنبک تالی، شبیه، مانند، مثل، همتا صنف، قسم، گونه، نوع چوله عجز قرینه
واژگان فارسی سره واژهدان
گمیزش، کوفتن، کوبه، کوبش، کوب، زدن، دنبک