ضخم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضخم . [ ض َ / ض َ خ َ ] (ع ص ) هنگفت . ستبر. تناور. (مجمل اللغة) (دهار). سطبر و کلان ازهر چیزی . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). بزرگ هیکل پرگوشت . (منتهی الارب ). دفزک بزرگ . (مهذب الاسماء). کلفت . زفت . ضخمة. ضخیم . ج، ضخام : گنگ امردی بود ضَخم و زفت . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). لنگ ولیکن نه سست، زرد ولیکن نه زشت گنگ و نگرددخموش، ضخم و نباشد گران . مسعودسعد. روباه ... گفت ندانستم که هر کجا جثه ضخم تر و آواز هایلتر، منفعت آن کمتر. (کلیله و دمنه ). جسم ضخمی داشت کس او را نبرد ماند در مسجد چو اندر جام دُرد. مولوی . ◄ ضخم اندام . هلغَف . آکنده گوشت . ◄ راه گشاده و روشن . ◄ آب بسیار. (منتهی الارب ). ◄ گران . ثقیل . سنگین (در آب ). ◄ ضخم الفخذین ؛ ستبرران .
ضخم . [ ض َ ] (اِخ ) بنوعبدبن ضخم ؛ قومی از عرب عاربه که اکنون منقرض شده اند. (منتهی الارب ).
ضخم . [ ض ِ خ َ ] (ع مص ) کلان و فربه گردیدن . ضَخامة. (منتهی الارب ). تناور شدن . (تاج المصادر) (زوزنی ). سطبر شدن . (منتخب اللغات ).