ضحک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ض یا ضَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) خندیدن.<BR>۲- (اِمص.) خنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ض یا ضَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) خندیدن. ۲- (اِمص.) خنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضحک . [ ض َ ] (ع اِ) برف . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ثلج . (فهرست مخزن الادویه ). ◄ کفک شیر. (منتهی الارب ). ◄ مسکه . (مهذب الاسماء) (منتخب اللغات ). ◄ انگبین . (منتهی الارب ). شهد. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). عسل . (منتخب اللغات ) (فهرست مخزن الادویه ). ◄ شگفت . ◄ دندان سپید. (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). ◄ میانه ٔ راه (منتهی الارب ). میان راه . (منتخب اللغات ). ◄ شکوفه . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). شکوفه ٔ از غلاف برآمده . (منتهی الارب ). کارد خرما (یعنی کاناز). (مهذب الاسماء). اسم شکوفه ٔ طلع است هنگام انشقاق کُم آن یعنی کارد و کاناز آن . (فهرست مخزن الادویه ).
ضحک . [ ض َ / ض ِ / ض ِ ح ِ / ض َ ح ِ ] (ع مص ) خندیدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر) (زوزنی ) (منتخب اللغات ). ◄ راضی شدن . قبول کردن . (منتهی الارب ). ◄ ضَحِکَت ِ الارنب ؛ حیض آورد خرگوش . (منتهی الارب ). حایض شدن زن . (منتخب اللغات ). بحیض شدن زن . ◄ ضحک الرّجل ؛ بشگفت آمد مرد، و نیز بیمناک گردید.(منتهی الارب ). ترسیدن . ◄ درخشیدن برق ازابر. (منتخب اللغات ). ضحک السحاب ؛ درخشید ابر. (منتهی الارب ). ◄ آواز کردن بوزینه . (منتخب اللغات ): ضحک القرد؛ بانگ کرد بوزینه . (منتهی الارب ).
ضحک . [ ض ُ ] (ع ص ) ج ِ ضَحوک . (منتهی الارب ).