ضجر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ضَ جَ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- نالیدن، اظهار دلتنگی کردن.<BR>۲- بی قراری کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ضَ جَ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- نالیدن، اظهار دلتنگی کردن. ۲- بی قراری کردن.
(ضَ جِ) [ ع. ] (ص.) بی قرار، بی آرام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضجر. [ ض َ ] (ع ص ) جای تنگ . (منتهی الارب ).
ضجر. [ ض َ ج َ ] (ع مص ) نالیدن . ◄ طپیدن . (منتهی الارب ). طپیدن دل . (منتخب اللغات ). بیقراری کردن . تفته گردیدن از اندوه . ملول شدن . (منتهی الارب ). تنگدل شدن . (زوزنی ) (دهار) (تاج المصادر). ◄ بانگ کردن شتر ماده در وقت دوشیدن . (منتخب اللغات ). بانگ کردن ناقه وقت دوشیدن یا بار کردن . (منتهی الارب ).
ضجر. [ ض َ ج ِ ] (ع ص ) بیقرار. ملول . تفته . (منتهی الارب ). خشمگین . ضجور. (مهذب الاسماء). طپان . جَمَل ٌ ضجر؛ شتر طپان بابانگ . (منتهی الارب ). دلتنگ . (منتخب اللغات ) (زمخشری ) : امیر ضجر شد اسب خواست و از پیل بر اسب سلاح پوشیده برنشست . (تاریخ بیهقی ص ٥٨٠). سخت ضجر شد از این سخن چنانکه اندک کراهیت در وی بدیدم . (تاریخ بیهقی ص ٦٨٧). روا نیست ما رابا ایشان سخن جز بشمشیر گفتن و ناصواب بود لشکر فرستادن و در این ابواب بونصر گواه من است که با وی گفته بودم اما چون خداوند ضجر شد و هر کسی سخنی نااندیشیده می گفت جز خاموشی روی نبود. (تاریخ بیهقی ص ٤٩٨).سلطان سخت ضجر می بود از بس اخبار گوناگون می رسید. (تاریخ بیهقی ص ٥٧٥). و تن او گران گردد و ضجر و دلتنگ شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سلطان از قصور ارتفاعات و انکسار معاملات ضجر شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٩). ◄ مکان ضجر؛ جای تنگ . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
بیآرام، بیقرار تنگدل، غمگین، مغموم نالش، ناله
واژگان فارسی سره واژهدان
رنجوری، درد و آزار، آزردگی