صیقل زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صیقل زدن . [ ص َ / ص ِ ق َ زَ دَ ] (مص مرکب ) روشن کردن . جلا دادن . زدودن : در هر نفس که از دل آگاه میزنی صیقل به روی آینه ٔ ماه میزنی . طاهر نصرآبادی (از آنندراج ). چو از زخمه صیقل زدی تار را مقام دگر شد خریدار را. ملاطغرا (از آنندراج ). ای دل بموج اشک سیاهی مبر ز چشم صیقل مزن که آینه ام را جلا بس است . کلیم کاشی (از آنندراج ).