صید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صید. [ ص َ ] (اِخ ) کوه بزرگ و مرتفعی است به یمن در مخلاف جعفر و در قله ٔ آن حصاری است موسوم به سماره . (معجم البلدان ).
صید. [ ص َ ] (ع اِ) شکار. (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). آنچه بگیرند از وحش و جز آن . (مهذب الاسماء). شکاری . (مجمل اللغة). نخجیر : جمله صید این جهانیم ای پسر ما چو صعوه مرگ بر سان زغن . رودکی . مرا چشم زخمی عجب رو نمود که دهر آنچنان صیدی از من ربود. فردوسی . برزم ریزد؟ ریزد! چه چیز؟خون عدو بصید گیرد؟گیرد! چه چیز؟ شیر ژیان . فرخی . بسیار صید دیگر بدست آمد از هر چیزی . (تاریخ بیهقی ). ای دهر جز از من بجوی صیدی نه مرد چنین مکر و افتعالم . ناصرخسرو. نخورد شیر صید خود تنها. سنائی . این شکارگاه من است و صید آن به من اولیتر. (کلیله و دمنه ). خصم برکشتنم سبک برخاست گفت صیدی عجب گران افتاد. خاقانی . شاه بدان صید چنان صید شد کش همگی بسته ٔ آن قید شد. نظامی . یا کشد صید خویش را صیاد یا دهد دانه یا کند آزاد. دهخدا. ♦ امثال : صید را چون اجل آید سوی صیاد رود . ◄ دام و آنچه بدان شکار کنند. ◄ هر چیز محکم و استوار که در ملک احدی نباشد. (منتهی الارب ). ◄ (مص ) شکار کردن . (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی )(غیاث اللغات ) : ناهید چون ترا دید روز صید گفتا درست هاروت از بند رسته شد. دقیقی . از چو منی صید نباشد هوی زشت بود شیر شکار شکال . ناصرخسرو. چو باز را بکند بازدار مخلب و پر بروز صید بر او کبک راه گیرد وچال . شاهسار (ازفرهنگ اسدی ). بهر صیدم چند تازی خسته شد پای سمندت صبر کن تا من به پای خویشتن آیم به بندت . فرصت . ◄ کج گردن ساختن کسی را. (منتهی الارب ).
صید. [ ص َ ی َ ] (ع مص ) شکار کردن . ◄ سر بلند داشتن از کبر. ◄ کج گردن شدن . (منتهی الارب ).