صیت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص) [ ع. ] (اِ.) آوازه، شهرت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص) [ ع. ] (اِ.) آوازه، شهرت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صیت . (ع اِ) آوازه . (مهذب الاسماء). آوازه و ذکر خیر. (غیاث اللغات ). ذکر خیر. شهرت نیکو. ذکر. ذکره : به پیش صیت احسانت گه پیمودن عالم صبا را پای در سنگ آمده ست از تنگ میدانی . ابوعلی حسین مروزی . آدمی چون بداشت دست از صیت هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت . سنائی . که صیت عدل و رأفت او بر روی روزگار باقی است . (کلیله و دمنه ). صیت او چون خضر و بختش چون مسیح این زمین گرد آن فلک پیمای باد. خاقانی . صیت سخا ومروت و احسان و فتوت او در افواه افتاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). بگذرد این صیت از بصره و تبوک چونکه الناس علی دین ملوک . مولوی . صیت سخنش که در بسیط زمین رفته . (گلستان ). بگفت ارچه صیت نکوئی رود نه با هر کسی هرچه گوئی رود. سعدی . ببر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است . حافظ. ◄ خایسک آهنگران . ◄ (ص ) زداینده ٔ شمشیر و مانند آن . ◄ زرگر. (منتهی الارب ).
صیت . [ ص َی ْ ی ِ ] (ع ص ) مرد سخت آواز. بلندآواز. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء).