صوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِ.) پشم، از جنس پشم.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) پشم، از جنس پشم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صوف . [ ] (اِخ ) زمینی که شاؤل در آنجا وارد گشته و در یکی از شهرهای غیرمذکور آن سموئیل را ملاقات نمود. (اول سموئیل ٩:٥ و ٦) و محققین و دانشمندان غالباً در این سفر شاؤل حیران و متفکرند و بهیچوجه معلوم نیست که از کجا شروع نموده به کجا منتهی میشود و برخی را گمان چنانست که صوبا که بمسافت هفت میل بطرف مغرب اورشلیم و پنج میل به جنوب غربی بنی شموئیل میباشد صوف است . (قاموس کتاب مقدس ).
صوف . (ع اِ) پشم گوسفند. (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ علائی ) (مهذب الاسماء). پشم، عِهْن . ج، اَصواف . پشم بعضی حیوانات . (غیاث اللغات ). در اختیارات بدیعی آرد: به پارسی پشم خوانند و طبیعت آن گرم و خشک بود و نیکوترین آن نرم بود و پشم سوخته خشک بود در سیم و مجفف . صفت سوختن آن مانند سوختن ابریشم بود بگیرند دیگ آهنی یاکواریی نو، و کواری دیگ سفالی را گویند بزبان شیرازی و اگر کواری بود بهتر بود و پشم را بشویند و شانه کنند و در دیگ نهند و بر سر آتش نهند و طبقی که سوراخ داشته باشد بر سر آن نهند تا آن زمان که سوخته گردد. ریشها را نافع بود و گوشت زیاد که در ریشها بود بخورد و پشم ناسوخته که چرکین باشد چون با زیت و سرکه تر کنند و با شراب ضماد کنند با جراحتهای چرکین در ابتداء آن، موافق بود و بر جائی که ضرب زده باشند یااستخوان شکسته باشد همچنین و چون با سرکه و روغن گل تر کنند صداع و درد چشم و مجموع اعضا را نافع بود وشریف گوید: خرقه ٔ صوف چون بر گردن روندگان بندند خستگی بر ایشان کار نکند و هیچ زحمت نرسد. رازی گوید: چون بپوشند صوفی که گوشت آن گرگ خورده باشد، حکه در بدن آن کس پیدا گردد. (اختیارات بدیعی ) : از صوف صفای دل نمی یابم از درد مغان صفا همی جویم . عطار. ای بسازراق گول بی وقوف از ره مردان ندیده جز که صوف . مولوی . هست صوفی آنکه شد صفوت طلب نه لباس صوف و خیاطی و دب . مولوی . سگ نخواهد کرد شیری در شکار گر کنی ز اطلس جل او را یا ز صوف . ابن یمین . ◄ نوعی از جامه ٔ گنده ٔ پشمی . (غیاث اللغات ) : از وی [ مصر ] جامه ها خیزد... چون صوف مصری . (حدود العالم ). اینکه در دکانها آورده اند صوف و طاقین مربع بیشمار. نظام قاری (دیوان البسه ص ٢٧). مشکین لباس صوف که باریک بوده است فکر و خیال آن به شب تار می کند. نظام قاری (دیوان البسه ص ٢٧). ♦ اَخذت ُ بصوف رقبته ؛ گرفتم پوست گردن آنرا. (منتهی الارب ). ♦ اعطاه بصوف رقبته ؛ داد او را همه، یا رایگان و بی قیمت داد. (منتهی الارب ).
صوف . [ ] (اِخ ) لاوی قهائی که یکی از اجداد شموئیل بود. (اول سموئیل ١:١ و اول تواریخ ایام ٦:٣٥) (قاموس کتاب مقدس ).
واژگان فارسی سره واژهدان
پشمینه، پشم گوسفند