صوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (ص نسب.) ظاهری.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (ص نسب.) ظاهری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صوری . (ص نسبی ) منسوب به صور. رجوع به صور شود.
صوری . [ ص َ وَ را ] (اِخ ) موضعی است یا آبی است نزدیک مدینه . (معجم البلدان از جزی ). و ابن اعرابی گفته است وادی است در بلاد مزینة نزدیک مدینه . (معجم البلدان ).
صوری . (ص نسبی ) منسوب به صورت، صورة. (غیاث اللغات ). ظاهری . مقابل معنوی . ♦ علت صوری ؛ یکی از علل اربعة است و آن علتی است که فعلیت شی ٔ بدان متحقق شود، یعنی وجود شی ٔ با آن مقارن بود، چنانکه وجود آن پس از وجود آن علت بر چیز دیگری متوقف نباشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
فرهنگ طیفی واژهدان
ظاهری، بهانهای متعذر، دارای عذروبهانه، عذرآورنده، موجهنما، حقبهجانب بهبهانه، ظاهرا برای، بهاسم بهانهگیر، ایرادگیر، اشکالتراش، منتقد