صورت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صورت . [ رَ ] (ع اِ) صورة. هیأت . خلقت . (السامی ). شکل . شاره . تمثال . نقش . نگار : ای قامت تو بصورت کاونجک هستی تو بچشم هر کسی بلکنجک . شهید بلخی . ای عاشق دلسوزه بدین جای سپنجی همچون شمنی چینی بر صورت فرخار. (منسوب به رودکی ). غریب نایدش از من غریو گر شب و روز بناله رعد غریوانم و بصورت غرو. کسائی . بصورت چو خورشید و صولت نهنگ بهیبت چو شیر و بجستن پلنگ . فردوسی . باسبزه زمین برنگ بوقلمون شد وز میغ هوا بصورت پشت پلنگ . منوچهری . بچگانمان همه ماننده ٔ شمس و قمرند زآنکه هم صورت و هم سیرت هر دو پدرند. منوچهری . ببین گرت باید که بینی بظاهر ازو صورت و سیرت حیدری را. ناصرخسرو. صورت مرگ زشت صورت را پیش چشم پدرعیان کردی . مسعودسعد. از صورت چهارپایان هیچ صورت نیکوتر از اسب نیست . (نوروزنامه ). گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره که اینجا صورتش مالست وآنجا شکلش اژدرها. سنائی . یعنی تو محمدی بصورت گر چند نه ای به وحی و برهان . خاقانی . صورت شیری دل شیریت نیست گرچه دلت هست دلیریت نیست . نظامی . دادگری دید برای صواب صورت بیدادگری را بخواب . نظامی . و در این صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه درافکنم . (گلستان سعدی ). هزار سرو بمعنی بقامتت نرسد وگرچه سرو بصورت بلندبالائیست . سعدی . ◄ چهره . چهر. رخ . وجه . دیم . مُحَیّا. طلعت : دیلمان ناحیتی است با زبانها و صورتهای مختلف . (حدود العالم ). صورتی دارد نیکو چو سخن گفتن او عادتی دارد با صورت خویش اندرخور. فرخی . هرکه از دور بدو درنگرد خیره شود گوید این صورت و این طلعت شاهانه نگر. فرخی . زین صورت خوب خویش بندیش با هفت نجوم همچو پروین . ناصرخسرو. هزاران درود و دوچندان تحیت ز ایزد بر آن صورت روح پرور. ناصرخسرو. پشت بمسند بازداده و قصب بر روی فروگذاشته اند کی صورت پیدا بود. (مجمل التواریخ ). بدین استکشاف صورت یقینی جمال ننمود. (کلیله و دمنه ). صورتم را که صفر ناچیز است با الف هم حساب دیدستند. خاقانی . یارب چه صورَتَست این کز پرتو جمالش هر دیده ای برنگی بیند ازو خیالی . خاقانی . دیده ز عیب دگران کن فراز صورت خود بین و درو عیب ساز. نظامی . هر کو نکند بصورتت میل در صورت آدمی دواب است . سعدی . چون تو بدیعصورتی بی سبب کدورتی عهد و وفای دوستان حیف بودکه بشکنی . سعدی . جمال صورت و کمال معنی داشت . (گلستان ). ◄ تصویر. عکس . نقش . نگار : گر این صورت کرده جنبان کنی سزد گر ز جنبنده برهان کنی . فردوسی . ز رنگ و ز چهر و ز بالای او یکی صورتی کن سراپای او. فردوسی . جهانی سراسر پر از مهر توست به ایوانها صورت چهر توست . فردوسی . ماه منیر صورت نقش درفش توست روز سپید سایه ٔ چتر بنفش توست . فرخی . و برون این صورتها نگاشتند فراخور این صورتها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١١٦). مرد نهان زیر دلست وزبان دیگر یکسر گل پرصورَتَست . ناصرخسرو. هرکه بی سیرت خوبست نکوصورت جز همان صورت دیوار مینگارش . ناصرخسرو. گمره شود آن کس که همی روی تو بیند آن روی نگر صورت ما نیست همانا. مسعودسعد. فرمود تا زر را چون قرصه ٔ آفتاب گرد کردند و بر هر دو روی صورت آفتاب مهر نهادند. (نوروزنامه ). نقاش چابک دست از قلم صورتها انگیزد. (کلیله و دمنه ). بیرق سلطان عقل صورت طغرای توست ابلق میدان چرخ زیر لگام تو باد. خاقانی . آنجا که نقشبند ازل صورتی کشد باطل شود هرآینه اشکال آزری . ظهیر. خجسته کاغذی بگرفت در دست بعینه صورت خسرو در او بست . نظامی . دو چشم و گوش و دهان آدمی نباشد و بس که هست صورت دیوار را همین تمثال . سعدی . ◄ ظاهر. حس . دید. بدید : در صورت اگر ز من نهانی از راه صفت درون جانی . نظامی . اندرآ مادر که من اینجا خوشم گرچه در صورت میان آتشم . مولوی . گر بصورت من ز آدم زاده ام من بمعنی جد جد افتاده ام . مولوی . ... گفت پیش از این طایفه ای در جهان بودند بصورت پراکنده و بمعنی جمع. (گلستان ). نزدیک نمیشوی بصورت وز دیده ٔ دل نمیشوی دور. سعدی . دورم بصورت از در دولتسرای تو لیکن بجان و دل ز مقیمان حضرتم . حافظ. ◄ قالب . جسم . کالبد : عدل خسرو دهد آمیزش ارواح و صور بینی ارواح که چون با صور آمیخته اند. خاقانی . گو رمقی بیش نماند از ضعیف چند کند صورت بی جان بقا. سعدی . ◄ چونی . چگونگی . کیفیت : نامه ها نبشتندبر صورت این حال و خیلتاش بغزنین رسید. (تاریخ بیهقی ). تو صاحب بریدی ... چنانکه رفت انها کن تا صورتی دیگرگونه بمجلس عالی نرسانند. (تاریخ بیهقی ص ٣٢٤). ازاین سفر که به بخارا بود صورت ها نگاشت و استادیها کرد تا صاحب بریدی از وی بازستدند. (تاریخ بیهقی ). پس نامه ها نوشتند بر صورت این حال . (تاریخ بیهقی ). گفت همانا که درین همرهان صورت این حال نماند نهان . نظامی . مرغان صورت واقعه ٔ او را بگفتند. (کلیله و دمنه ). وحوش از صورت و کیفیت حال پرسیدند. (کلیله و دمنه ). به ناخوبتر صورتی شرح داد. سعدی . ◄ تصور : چه میان آن گنج و خاک تفاوتی صورت نمیتوان کرد. (جهانگشای جوینی ). ◄ (اصطلاح فلسفه ) آنچه فعلیت شی ٔ بدان حاصل شود، چون هیأت تخت که از اجتماع تخته های آن تحقق یابد و مقابل آن ماده است . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ مقابل هیولی . ماده : ترا که صورت جسم ترا هیولائیست چو جوهر ملکی در لباس انسانی . حافظ. ◄ آنچه به یکی از حواس ظاهر درک شود. مقابل معنی . سیرت : زنده نشد این سفلی الا که بصورت بس صورت جانست درین جسم محقر. ناصرخسرو. در صف مردان بیار قوت معنی از آنک در ره صورت یکی است مردم و مردم گیا. خاقانی . هرچه عقلم از پس آئینه تلقین میکند من همان معنی بصورت بر زبان می آورم . خاقانی . بمعنی کیمیای خاک آدم بصورت توتیای چشم عالم . نظامی . خود بزرگی عرش بس باشد پدید لیک صورت کیست چون معنی رسید. مولوی . هرکه دربند صور باشد بمعنی کی رسد مرد گر صورت پرست آید بود معنی گذار. مولوی . اتحاد یار با یاران خوش است پای معنی گیر صورت سرکش است . مولوی . چو بت پرست بصورت چنان شدی مشغول که دیگرت خبر از لذت معانی نیست . سعدی . با طایفه ٔ افسرده ٔ دل مرده و راه از صورت بمعنی نبرده ... (گلستان سعدی ). هرکه او را دیده ای باشد شناسد صورتی کار صورت سهل باشد ره به معنی مشکل است . اوحدی . من غلام نظر آصف عهدم کو را صورت خواجگی و سیرت درویشانست . حافظ. ◄ (اصطلاح جغرافیا) نقشه ٔ جغرافیائی . اطلس : و آنچ هست از شهرها آن است که ما بر صورت بنگاشتیم و پدید کردیم . (حدود العالم ). و این همه (قبائل و جای قبائل عرب )اندر صورت تا پیداتر بود. (حدود العالم ). ◄ رنگ : برنتوانم گرفت پره ٔ کاهی ز ضعف گرچه بصورت یکی است روی من و کهربا. خاقانی . ◄ گونه . گون . شکل . جنس . نوع . ♦ آدم صورت ؛ بصورت آدمی . آنکه شکل او آدمی را ماند نه سیرت او : هرکه چون خر فتنه ٔ خواب و خور است گرچه آدم صورَتَست او هم خر است . ناصرخسرو. ♦ آدمی صورت ؛ آدم صورت : بسا گرگان آدمی صورت دیوسیرتند. (مجالس سعدی ). آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نَفْس آدمی خوی شود ورنه همان جانور است . سعدی . رجوع به صورت شود. ♦ از صورت بگردیدن ؛ مسخ گردیدن . مسخ شدن . تغییر قیافه یافتن . ♦ از صورت خواری شستن ؛ عزیز کردن و آراستن و زیب و زینت دادن . (ناظم الاطباء). ♦ اهل صورت ؛ آنانکه ظاهر را نگرند. آنکه بظاهر قضاوت کند. مقابل اهل معنی : ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی به ملکی درند. سعدی . رجوع به صورت شود. ♦ بدصورت ؛ بدشکل . بدقیافه . زشت . زشت صورت . ♦ بدیعصورت ؛ زیباصورت . زیبا. خوشگل : لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خونی . سعدی . رجوع به صورت، بهشتی صورت و زیباصورت شود. ♦ بهشتی صورت ؛ آنکه صورت او در زیبائی چون صورت بهشتیان ماند. زیباصورت . زیبا : بهشتی صورتی در جوف محمل چو بجی کآفتابش در میانست . سعدی . رجوع به صورت، زیباصورت و بدیعصورت شود. ♦ بی صورت ؛ روسبی . فاحشه . مخنث . ملوط. آنکه عفت ندارد. رجوع به بی صورت کردن و بی صورتی در همین ماده شود. ♦ بی صورت کردن ؛ با زنی یا امردی درآمیختن . عفت او راربودن . ♦ بی صورتی ؛ فاحشگی . مخنثی . ♦ خوب صورت ؛ زیباصورت . زیبا. خوشگل : خاتون خوب صورت پاکیزه روی را نقش و نگار خاتم فیروزه گو مباش . سعدی . ♦ در آن صورت ؛ با آن صورت . با آن شکل . با آن قیافه : بسا نفس خردمندان که در بند هوا ماند در آن صورت که عشق آید خردمندی کجا ماند. سعدی . ♦ در این صورت ؛ در این حال . در این وضع. بنابراین . ۩ بر این فرض : در این صورت اگر تو هیچ حرف و صوت میخواهی مسلم شد که بی معلول نبود علتی تنها. ناصرخسرو. ♦ در صورتی که ؛ اگر. چنانچه : در صورتی که بیاید قبول میکنم ؛ یعنی اگر بیاید. ♦ زشت صورت ؛ بدشکل . نازیبا. بدقیافه . بی ریخت . ♦ زیباصورت ؛خوشگل . زیبا : خواجه ٔ زمان نیکوسیرت، زیباصورت . (مجالس سعدی ). ♦ شیطان صورت ؛ زشت . زشت صورت . بدقیافه . بدشکل . رجوع به صورت شود. ♦ عالم صورت ؛ جهان خاکی . دنیای ظاهر. عالم وجود : چندانکه گرد عالم صورت برآمدیم غم خواره آدم آمد و بیچاره آدمی . ابوالفرج سگزی . این عالم صورتست و ما در صوریم معنی نتوان دید مگر در صورت . اوحدالدین کرمانی . ۩ صورت ظاهر. شکل . هیأت : نظر بعالم صورت مکن که طایفه ای بچشم خلق عزیزند و در خدای خجل . سعدی . ♦ ملائک صورت ؛ آنکه صورت او در زیبائی چون صورت ملائکه باشد.زیباصورت . خوشگل . زیبا : از این مه پاره ای عابدفریبی ملایک صورتی طاووس زیبی . سعدی . ♦ نکوصورت ؛ خوب صورت . زیبا : هرکه بی سیرت خوبست نکوصورت جز همان صورت دیوار مپندارش . ناصرخسرو. ♦ هر آن صورت ؛ هر حال . هر کیفیت : بارها در دلم آمد که به اقلیمی دگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد. (گلستان ). ♦ هم صورت ؛ بسان . بمانند. همانند: فلان کس هم صورت دیو است .
صورت . [ رَ] (اِخ ) دهی است از بخش بندپی شهرستان بابل، واقع در ٢١ هزارگزی جنوب بابل . در دشت قرار گرفته و هوای آن معتدل، مرطوب و مالاریائی است . ٤٠٠ تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه ٔ سجادرود. محصول آنجا برنج، غلات . نیشکر. مختصر پنبه و صیفی کاری است . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).