صورت حال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صورت حال . [ رَ ت ِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) چگونگی . چونی . مَثَل . ماجرا : صورت حال و خصم خاقانی مثل مار و باغبان افتاد. خاقانی . صورت حال به نوح بن منصور انها کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ) و معتمدی بنزدیک انوشیروان فرستاد و از صورت حال بیاگاهانید. (کلیله و دمنه ). بسابقه ٔ معرفتی که میان ما بود، صورت حالش بگفتم . (گلستان ). حال سعدی تو ندانی که ترا دردی نیست دردمندان خبر ازصورت حالش دارند. سعدی .