صنیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صنیع. [ ص َ ] (ع ص ) چربدست . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). ◄ (اِ) کار. ◄ (ص ) شمشیر زدوده ٔ آزموده . (منتهی الارب ). ◄ پرورده . تربیت یافته . مخصوص بکسی : تو سیف دولتی و عز ملتی که ترا صنیع خویش خلیفه به نامه کرد خطاب . مسعود. ◄ مصنوع ساخته : هو صنیعی ؛ یعنی آن کار ساخته و برآورده ٔ من است . ◄ اسب داشت نیکویافته . (منتهی الارب ). الفرس الذی احسن القیام علیه . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) طعام که در راه خدا دهند. (منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) احسان . (اقرب الموارد). نیکوئی . (منتهی الارب ): ما احسن صنیع اﷲ عندک ؛ ای احسانه . (اقرب الموارد). چه نیکو است کار خدا. ◄ (ص ) رجل صنیعالیدین ؛ چربدست و باریک کار و ماهر در پیشه ٔ خود. (منتهی الارب ).