صنع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صنع. [ ص َ ن َ ] (ع ص ) رجل صنعالیدین ؛ مرد چرب دست و باریک کار و ماهر در کار وپیشه ٔ خود. ◄ رجل صنعاللسان ؛ بلیغ و نیک ماهر و حاذق در شعر و سخن . رجوع به مواد قبل شود.
صنع. [ ص ُ ] (اِخ ) کوهی است در دیار سلیم . (معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
صنع. [ ص ُ ] (ع اِ) کار. ◄ کردار. (منتهی الارب ). ◄ مصنوع . ساخته : ویران دگر ز بهر چه خواهد کرد باز این بزرگ صنع مهیا را. ناصرخسرو. شده حیران همه در صنع صانع همه سرگشتگان شوق مبدع . ناصرخسرو. صانعی باید قدیم و قایم و قاهر بدان تا پدید آید ز صنع وی بتان قندهار. سنائی . زرگر ساحرصفت رابهر صنع سیم چینی و زر آبائی فرست . خاقانی . پاکا، منزها تو نهادی بصنع خویش در گردنای چرخ سکون و بقای خاک . خاقانی . این صنع لطیف و عز منیف نصیبه ٔ ایام و قرینه ٔ اقبال او آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٢). این درازی مدت از تیزی صنع مینماید سرعت انگیزی صنع. مولوی . چون صنع توست جمله فارغ ز صنع خویشی زآن دوستی نداری با هیچ آفریده . عطار. یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند از لطف و صنع خدای . سعدی . همه بینند نه این صنع که من می بینم همه خوانند نه این نقش که من می خوانم . سعدی . ◄ (مص ) کردن و ساختن چیزی را. کار و پیشه کردن . (منتهی الارب ). کار کردن . (دهار) (غیاث اللغات ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ◄ آفریدن . (غیاث اللغات ). قال اﷲ تعالی : صنع اﷲ الذی اتقن کل شی ٔ (قرآن ٨٨/٢٧)؛ ای خلق (منتهی الارب ). بوجود آوردن چیزی که به نیستی مسبوق باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ نیکو پرورش یافتن جاریه تا فربه شود. (منتهی الارب ). ◄ نکوئی کردن بر کسی . (غیاث اللغات ). نیکوئی کردن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (ص، اِ) صانع.آفریدگار. آفریننده : ازیرا حکیم است و صنع است و حکمت مگو این سخن جز مر اهل بیان را. ناصرخسرو (دیوان ج ٢ ص ٥).