صنعت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صنعت . [ ص َ ع َ ] (ع اِ) پیشه و هنر. (غیاث اللغات ) : روزگاری پیشمان آمد بدین صنعت [ شاعری ] همی هم خزینه هم قبیله هم ولایت هم لوی . منوچهری . درین بام گردان و این بوم ساکن ببین صنعت و حکمت و غیب دان را. ناصرخسرو. تا بدان صنعت شهرتی تمام یافتم . (کلیله و دمنه ). صنعت من برده ز جادو شکیب سحر من افسون ملایک فریب . نظامی . استاد من فضیلتی که بر من دارد از روی بزرگیست و حق تربیت وگرنه بقوت از او کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم . (گلستان ). رجوع به صنعة شود. ◄ مصنوع . ساخته . ◄ (مص ) نت ساختن برای شعری . آهنگ ساختن موسیقی دانان قولی یا غزلی یا شعری را: فانشد الجماعة بیتاً... و احب ان یضاف الیه بیت آخر فبدره علی ابن مهدی ... فاستحسنه ابوالحسن ... و کان ابوالعیسی بن حمدون حاضراً فقال له الصنعة فیهما علیک فطلب عوداً. (معجم الادباء چ مارجلیوث ج ٥ ص ٤٢٨). ◄ (اِمص ) کیمیاگری . مشاقی . ◄ (اِ) کیمیا. (مفاتیح العلوم ). ♦ اهل صنعت ؛ کیمیاگران : و بیشتری اهل روزگارخاصه اهل صنعت کوکب الارض، طلق را شناسند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ نیرنگ . حیلت . حیله : سوگند دهد که او [ صاحب صنعت ] با مساح صنعت و حیلت نکند. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١١١). ◄ تدلیس . نفاق . دوروئی : حافظم در مجلسی دُردی کشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم . حافظ. صنعت مکن که هرکه مَحبت نه راست باخت عشقش به روی دل درِ معنی فراز کرد. حافظ. ◄ تکلف . جمله پردازی : حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد. حافظ. ◄ ظاهرسازی . ساختگی . تصنع : همچو جنگ خرفروشان صنعت است . ؟