صمخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صمخ .[ ص َ ] (ع مص ) زدن صماخ کسی را. بر سوراخ گوش زدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ به مشت زدن چشم کسی را. ◄ اذیت دادن گرمی روی کسی را. ◄ لخت تابیدن آفتاب بر کسی . (منتهی الارب ).
صمخ . [ ص ِ ] (ع اِ) چیزی است خشک که در سوراخ پستان گوسپندان یافته میشود نزدیک ولادت و چون برآورده شود راه شیر گشاده گردد. (منتهی الارب ).