صماخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صماخ . [ ص ِ] (ع اِ) سوراخ گوش . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات ). سوراخ باطنی گوش . ◄ گوش . ◄ آب کم . (منتهی الارب ). ◄ سوراخ دیده . (بحر الجواهر) (از آنندراج ) (غیاث اللغات ).
صماخ . [ ص ِ ] (اِخ ) حفصی آرد: ازنواحی یمامة یا نجد است و آن کوهی است و به قرب آن دهی است که آنرا خلیف صماخ گویند. (معجم البلدان ).
صماخ . [ ص ُ ] (ع اِ) شاید که مشتق از دردی بود در صماخ و آن شکافتن گوش است چه این کلمه بر وزن ادواء (بیماریها)است، چون : سُعال و زُکام و حُلاق . (معجم البلدان ).