صلوات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلوات . [ ص َ ل َ ] (ع اِ) ج ِ صلا. (منتهی الارب ). رجوع به صلا شود. ◄ ج ِ صلاة و صلوة. رجوع به صلاة شود. درود. تحیت . رحمت . ◄ نام درود خاص بر پیغمبر (ص ) و آن جمله ٔ «اللهم صل علی محمد و آل محمد» است نزد شیعه مذهبان، لیکن سنیان اغلب در این درود خاص آل را جزء نسازند. و این درود را پس از شنیدن نام محمد گویند و گاهی بهنگام دیدن چیزی بوالعجب یا مبارک یا باشکوه : بانگ صلوات از خلق دور پدید آمد کز دور پدید آمد از پیل تو عماری . منوچهری . در صلوات آمده ست بر سر گل عندلیب در حرکات آمده ست شاخک شاهسپرم . منوچهری . تا جای پدر بازستانند به دیوان آنها که سزای صلواتند و ثنااند. ناصرخسرو. بسؤال تو چو درماند بگوید به نشاط بر پیمبر صلواتی خوش خواهم به آواز. ناصرخسرو. آنکه او را دهیم ما صلوات گفت کالمکرمات دفن نبات . سنائی . چون نوبت نبوت او در عرب زدند از جودی و احد صلوات آمدش صدا. خاقانی . به سکون «ل » هم آمده است . رجوع به صلوات فرستادن شود.
صلوات . [ ص َ ل َ ] (ع اِ) کنائس جهودان . اصل آن به عبرانی صَلوتا است . (منتهی الارب ) (المعرب جوالیقی ص ٢١١). کنشت . کنیسه . رجوع به صلوة شود.
صلوات . [ ص َ ل َ ] (اِخ ) مرکز دهستان خروسلو از بخش گرمی شهرستان اردبیل، در ١٥ هزارگزی باختر گرمی و در مسیر شوسه ٔ گرمی اردبیل واقع است .جلگه، دشت، گرمسیر. سکنه ٔ آن ٣٠٩ تن . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات، حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری . راه شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).