صلصلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلصلة. [ ص َ ص َ ل َ ] (ع اِ) باقیمانده ٔ آب در تک حوض . (منتهی الارب ). آب اندک در آبگیر ایستاده . (دهار). ◄ بانگ لگام . (منتهی الارب ). آواز زنجیر و آهن و جرس . (غیاث اللغات ). بانگ درای . (نصاب ). بانگ زنگ . رجوع به صلصلةالجرس شود. ◄ (مص ) بانگ کردن آهن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ) (دهار). ◄ صاف شدن بانگ تندر. ◄ بانگ و فریاد کردن . ◄ بازگردانیدن آواز را در حلق . (منتهی الارب ). ◄ تهدید کردن و بیم دادن کسی را. (اقرب الموارد). ◄ کشتن مهتر لشکر را. ◄ لاف زنی کردن در حذاقت خود. (منتهی الارب ).
صلصلة. [ ص ُ ص ُ ل َ ] (اِخ ) آبی است محارب را قرب ماوان . نصر گوید:گمان دارم بین ماوان و ربذه است . (معجم البلدان ).
صلصلة. [ ص ُ ص ُ ل َ ] (ع اِ) کبوتر. ◄ موی فراهم آمده بر سر. ◄ باقیمانده ٔ آب در تک حوض . (منتهی الارب ).