صلصال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلصال . [ ص َ ] (ع ص، اِ) گل نیکو یا به ریگ آمیخته یا گل که هنوز سفال نساخته باشند آن را. (منتهی الارب ). گل با ریگ آمیخته . (غیاث اللغات ). گل خشک . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). گل خشک ناپخته مخلوط به ریگ : از بر سنگ ورا راه نیارم که همی سنگ زیر سم او ریزه شود چون صلصال . فرخی . ذات جسمانی او کز دم روحانی زاد نه ز صلصال ز مشک هنر آمیخته اند. خاقانی . ♦ حمارٌ صلصال ؛ خر بسیارآواز. (منتهی الارب ). رجوع به صُلصُل شود. ♦ طین ٌ صلصال ؛ گل خشک که بانگ کند. مانند سفال نو. (منتهی الارب ). گل خشک و خام که چون انگشت بر آن زنند آواز برآید. (غیاث اللغات ).