صلد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلد. [ ص َ / ص ِ ] (ع ص ) سخت و رست تابان . (منتهی الارب ). سنگ سخت و درخشان . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ◄ جای سخت که هیچ نرویاند. ◄ اسب که خوی نکند. ◄ سربی موی . یقال : حجر صلد و جبین صلد؛ ای صلب املس . (منتهی الارب ). پیشانی روشن . (دهار). ◄ (مص ) زدن ستور زمین را بهر دو دست در دویدن . ◄ برآمدن ستور بر کوه . ◄ بانگ کردن دندان .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ درخشیدن جای موی رفته از سر. (منتهی الارب ). ◄ درشت و سخت گردیدن زمین . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).