صلب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلب . [ ص َ ل َ ] (ع اِ) چربش استخوان و فی الحدیث : لما قدم مکة اتاه اصحاب الصلب ؛ ای الذین یجمعون العظام و یستخرجون ودکها و یأتدمون به . ◄ استخوان پشت . (منتهی الارب ). مازوی پشت . (مهذب الاسماء). عظم من لدن الکاهل الی العجب . (قاموس ). ◄ زمین درشت . (منتهی الارب ).
صلب . [ ص ُل ْ ل َ ] (ع ص ) سخت . ◄ استوار. ◄ (اِ) سنگ فسان . (منتهی الارب ). حجرالمسن .
صلب . [ ص َ ] (ع مص )بر دار کشیدن . (منتهی الارب ). بر دار کردن . (غیاث اللغات ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ) : بعضی از شر بود که آسان تر بود از بعضی، چنانکه ضرب از قتل و قتل از صلب و صلب ازتمثیل . (ابوالفتوح رازی ). و با کردن صرف شود. ◄ برآوردن چربش استخوانها را و سوختن آن را. ◄ بریان کردن گوشت را. ◄ ساختن دو چلیپ بر سر دلو. ◄ مداومت کردن تب و سخت شدن آن . (منتهی الارب ). تب گرم شدن . (تاج المصادربیهقی ). تب گرم آمدن . (مصادر زوزنی ). سخت شدن تب .