صلایة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلایة. [ ص َ ی َ ] (ع اِ) صلاة. پیشانی . ◄ سنگ پهن بوی سای . (منتهی الارب ). مدق الطیب و قیل حجر یسحق علیه الطیب او غیره . ج، صُلی ّ و صِلی ّ. (اقرب الموارد). سنگی که بدست گرفته دارو سایند و سنگ پهن که بر آن دارو سایند. (غیاث اللغات ). یکی از دو سنگ که بدان چیزها سایند و سنگ زیرین را فِهر گویند. (از بحر الجواهر).الفهر... یستعمل عند الاطباء للحجر الرقیق الذی تسحق به الادویة علی الصلایة. (اقرب الموارد) : از برگ چون صحیفه ٔ بنوشته شد زمین وز ابر چون صلایه ٔ سیمین شد آسمان . فرخی . گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکند در سرش مغز چو خایسک که خایه شکند. منوچهری . از غصه جزٔجزء وجودم گره شده ست بازوی عیش نیست حریف صلایه ام . شیخ کاشی (از آنندراج ).