صلاصل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلاصل . [ ص ُ ص ِ ] (اِخ ) آبی است عامر را در وادی که آن را جوف نامند. در آن خرمابن های بسیار و مزارع فراوان است . نصر گوید: آبی است بنی عامربن جذیمة از عبدالقیس را. گوید گروهی از عبدالقیس نزد عمر آمدند و درباره ٔ صلاصل از او داوری طلبیدند. یکی از آنان این ابیات را از تلید عبشمی بر وی برخواند و عمر آب رااز فرزندان عامر دانست . و اول این ابیات این است : اتتنا بنوقیس بجمع عرمرم و شن ٌ وابناء العمور الاکابر فباتوا مناخ الصیف حتی اذا زقا مع الصبح فی الروض المنیر العصافر نشأنا الیها و انتضینا سلاحنا یمان و مأثور من الهند باتر و نبل من الرادی بایدی رماتنا و جرد کاشطار الجزور عواتر شفینا الغلیل من سمیر وجعون و افلتنا رب الصلاصل عامر و ایقن ان الخیل ان یعلقوا به یکن لنبیل الخَوْف بعداً اءُآبر ینادی بصحراء الفروق و قد بدت ذری ضبع أن افتح الباب جابر. (معجم البلدان ).
صلاصل . [ ص ُ ص ِ ] (ع ص )حمار صلاصل ؛ خر بسیار بانگ و فریاد. (منتهی الارب ).
صلاصل . [ ص َ ص ِ ] (اِخ ) آبی است بنی اسمر از بنی عمروبن حنظلة را. (معجم البلدان ).