صلات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلات . [ ص ِ ] (ع اِ) ج ِ صِلَة. عطایا. جوایز : صلات ومواهب پادشاهان بر من متواتر شد. (کلیله و دمنه ). گر بسته بود بر تو در خانه ٔ تو بود بر هر کسی گشاده طریق صلات تو. مسعودسعد. مات کن او را و ایمن شو ز مات رحم کن چون نیست او ز اهل صلات . مولوی .
صلات . [ ص َ ] (ع اِ) رجوع به صلاة و صلوة شود.
صلات . [ ص َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان درکاسیده بخش چهاردانگه ٔ شهرستان ساری . در ٢٤هزارگزی شمال باختری کیاسر. دارای ٤٥ تن سکنه . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٣).