صلابت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلابت . [ ص َ ب َ ](ع مص ) سخت شدن . (غیاث اللغات ). ◄ (اِمص ) سختی . (غیاث اللغات ). ◄ زَفتی . درشتی . مقابل لینت . ◄ استواری . محکمی . قرصی : ... صلابت دین سلطان معلوم شد زبان اصحاب اغراض و عذل عذال بسته گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠٢). مجنون چو صلابت پدر دید در پای پدر چو سایه غلتید. نظامی . ◄ صولت . مهابت . ترسناکی . مخوف بودن . قدرت : گرگ را کی رسد صلابت شیر بازرا کی رسد نهیب شخیش . رودکی . (بر طبق نسخه بدل لغت فرس اسدی چ پاول هورن ). عتیق صفوت و صدری (؟) عمرصلابت و عدل به شرم و حلم چو عثمان، علی به علم و سخا. سوزنی (دیوان خطی متعلق به کتابخانه ٔ مؤلف ). هر یک به صلابت گرازی برده سر اشتری به گازی . نظامی . پشه چو پر شد بزند پیل را با همه تندی و صلابت که اوست . سعدی . عقل باید که با صلابت عشق نکند پنجه ٔ توانائی . سعدی . پادشاهان سخن بصلابت گویند و باشد که در نهان صلح جویند. (گلستان ). ◄ نیرو. قدرت . توانائی . فشار : لجام در سر شیران کند صلابت عشق چنان کشد که شتر را مهار در بینی . سعدی . همچنین تا برسید بکنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد. (گلستان ). ◄ هی ان تعرض لها عسر حرکة الی الانفتاح عن التغمیض و الی التغمیض عن الانفتاح . (بحر الجواهر)؛ سنگینی که در پلک چشم پدید آید و گشودن و یا باز کردن چشم را دشوار سازد.