صلا گفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلا گفتن . [ ص َ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) آواز دادن برای طعام و جز آن : صلای سرو تیغ میگوئی و من نه سر میکشم نز صلا می گریزم . خاقانی . جبریل بر موافقت آن دهان پاک میگوید از دهان ملائک صلای خاک . خاقانی . به دلداریش مرحبائی بگفت به رسم کریمان صلائی بگفت . سعدی . صلاح از ما چه میجوئی که مستان را صلا گفتیم به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم . حافظ. رجوع به صلا شود. ◄ آواز دادن برای نمار : ها بلبله مؤذن شد و انگشت بگوش آمد حلقش ز صلا گفتن افگار نمود اینک . خاقانی .