صقیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صقیل . [ ص َ ] (اِخ ) حجاج بن ابی زید واسطی مکنی به ابو یوسف . رجوع به ابویوسف حجاج شود.
صقیل . [ ص َ ] (اِخ ) رجوع به ابوالکمیت الصقیل ... شود.
صقیل . [ ص َ ] (ع ص ) زدوده . (منتهی الارب ). زدوده شده و روشن . (غیاث اللغات ). روشن کرده . مهره زده . مصقول ؛ شمشیر صقیل . (منتهی الارب ). تیغ زدوده . (مهذب الاسماء) : رای رازنده تو بجهاندی و بزدودی همی زنگ کفر از روی بیدینان به صمصام صقیل . فرخی . شکسته گردن گردنکشان به گرز گران زدوده آینه ٔ ملک را به تیغ صقیل . مسعودسعد.