صقع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صقع. [ ص َ ] (ع مص ) زدن کسی را و پا بر سر او زدن . (منتهی الارب ). چیزی سخت بر جای کسی زدن . (مصادر زوزنی ). بر میان سر زدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بر خاک انداختن کسی را. (منتهی الارب ). ◄ رسیدن کسی را آتش آسمان یا بیهوش کردن کسی را صاعقه . (منتهی الارب ). ◄ بانگ کردن خروس . (منتهی الارب ) (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ صَقَعَ بِکَی ّ؛ داغ کردن بر روی یا بر سر کسی . ◄ سخت تیز دادن خر. پشک افتادن بر زمین . پشک زده شدن زمین . ◄ رفتن یا مائل شدن از راه یا برگشتن از راه خیرو کرم . ◄ بیهوش گردیدن . (منتهی الارب ).
صقع. [ ص َ ق َ ] (ع مص ) میان سر اسب سپید شدن . (منتهی الارب ). ◄ فرو دریدن چاه . (منتهی الارب ). ریهیده شدن چاه . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بند آمدن نفس از شدت سرما. شبه غم یأخذ النفس لشدة البرد. (اقرب الموارد). ◄ گفته اند آن زدن بر هر چیز مصمت خشکی است و گفته اند زدن است به بسط کف . (منتهی الارب ).
صقع. [ ص ُ ] (ع اِ) کرانه . ◄ گوشه ٔ زمین . ج، اَصقاع . (منتهی الارب ). ناحیت . (مهذب الاسماء). سوی . و رجوع به صقع واجب شود.