صف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صف . [ ص َف ف ] (ع اِ) قوم صف زده و در صف ایستاده . ج، صُفوف . (منتهی الارب ). رسته . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (مهذب الاسماء) (السامی ). حَصیر. (منتهی الارب ). حِلاق . (منتهی الارب ). سِکاک . (منتهی الارب ). نخ . (صحاح الفرس ) : صف دشمن ترا ناستد پیش ور همه آهنین ترا باشد. شهید. صف دشمنان سربسر بردرد ز گیتی سوی هیچ کس ننگرد. فردوسی . میان دو صف آن دو شیر دژم همی بود با یکدگرشان ستم . فردوسی . که ما در صف کارزار و نبرد چگونه برآریم از آورد گرد. فردوسی . در باغ کنون حریرپوشان بینی بر کوه صف گهرفروشان بینی . منوچهری . تو گوئی بباغ اندر آن روزبرف صف ناژ بود و صف عرعران . منوچهری . زیر تو تخت زرین بر سرت چتر دیبا زین سو صف غلامان زآن سو صف جواری . منوچهری . بونصر از صف بیرون آمد و بتازی رسول را بگفت تا برپای خاست ... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٧). هزارت صف گل دمیده ز سنگ ز صد برگ و دو روی وز هفت رنگ . اسدی . صف ّ پیشین شیعیان حیدرند جز که شیعت دیگران صف النعال . ناصرخسرو. بنمایم دوازده صف راست همه تسبیح خوان بی آواز. ناصرخسرو. همی حیران و بی سامان و پژمان حال گردیدی اگر دیدی بصف ّ دشمنان سام نریمانش . ناصرخسرو. ابلهانه جواب داد از صف کزپی خرقه و جماع و علف . سنائی . اندر آن صف که زور دارد سود مرد را مرغ دل نباید بود. سنائی . در صف ّ و سجده از قدو پیشانی ملوک نون و القلم رقم زده بر آستان اوست . خاقانی . قفل که بر لب نهی از لب معشوق ساز پای که از سر کنی در صف عشاق نه . خاقانی . چنبر کوس او خم فلک است ساقی کاس او صف ملک است . خاقانی . هر شب که به صفه های افلاک صفها زده میهمان ببینم . خاقانی . آن کیست که در صف غلامانش صد رستم سیستان ندیده ست . خاقانی . چه باشد که خاقانی از صدر خاقان برای نشست آخرین صف گزیند. خاقانی . مور که مردانه صفی می کشد از پی فردا علفی می کشد. نظامی . مردی نه ای و خدمت مردی نکرده ای و آنگاه صف صفّه ٔمردانت آرزوست . سعدی . چه مردی کند در صف کارزار که دستش تهی باشد و کار زار. سعدی . عَرَق ؛ صف اسبان و مرغان و هر چه صف زده باشد. (منتهی الارب ). رَزدَق ؛ صف مردم . (منتهی الارب ). نَیسَب ؛ صف مورچه . (منتهی الارب ). و با آراستن، بستن، درست کردن، دریدن، راست کردن، زدن، شکستن، کشیدن و غیره ترکیب گردد. رجوع به ذیل هر یک از این کلمات شود. ♦ صف نماز ؛ رده ای که مردم برای نماز بندند در مسجد و جز آن . ♦ صف سماطین . رجوع به سماطین شود. ◄ جنگ . نبرد مجازاً : پیش تیغ تو روز صف دشمن هست چون پیش داس نو کرپا. رودکی . ◄ بازار. راسته : خواهنده ٔ مغربی در صف بزازان حلب دیدم ... (گلستان ). ◄ دسته . دسته ٔ زنبور عسل یا حشرات دیگر که با هم زندگی میکنند. (دزی ). ◄ سومین بخش یک گروه . (دزی ). ◄ اتحاد بین قبائل . (دزی ).
صف . [ ص َف ف ] (اِخ ) ضیعه ای است در معرة که سیف الدولة آن را به متنبی به اقطاع داد و او از آنجابه دمشق و از دمشق به مصر گریخت . (معجم البلدان ).
صف . [ ص َف ف ] (ع مص ) در صف جنگ و جز آن ایستاده کردن قوم را. (منتهی الارب ). رسته کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). ◄ صفه ساختن زین را. (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ گوشت در سیخ کشیدن . (منتهی الارب ). گوشت تنک باز کردن تا بریان شود. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ در دو شیردوشه یا زاید پی یکدیگر دوشیدن ناقه را. ◄ گستردن مرغ هر دو بازو را. (منتهی الارب ). ◄ مقابل دف، آرام بودن و سکون بال گاه پریدن چنانکه در دال و کرکس و باز و جز آن از جوارح و طیور. و آن پرنده که صف آن بیش از دف آن بود حرام گوشت است . ◄ بصف کشیدن شتران پایها را. (منتهی الارب ). ◄ مزیت داشتن . برتر بودن . (دزی ). ◄ خود را بجای بلند کشانیدن . (دزی ).