صفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفی .[ ص َ ] (اِخ ) نام وی شیخ محمد و از شعرای ایران و از مردم شیراز است، در علم حساب ید طولی داشته و به هندوستان رفت و به سال ٩٧٤ در دکن درگذشت . از اوست : رخسار تو مصحفی است بی سهو و غلط کش کلک قضا نوشته از مشک فقط چشم و دهنت آیت و وقف ابرو مژگان اعراب و خال و خط، حرف و نقط. (قاموس الاعلام ترکی ).
صفی . [ ص َ ] (اِخ ) خلیل بن ابی بکربن محمدبن صدیق مراغی، فقیه حنبلی مقری . وی به سال پانصد و نود و اند متولد شد. از خرستانی و ابن ملاعب حدیث شنیدو بر موفق مقدسی فقه آموخت و قرائت بر ابن باسویه خواند و او آخرین کسی است که بر وی قرائت خواند و در قاهره در مجلس اقراء نشست و با وفور دیانت و ورع نیابت قضا یافت . وی در ذوالقعده ٔ سال ٦٨٥ درگذشت . از اومزنی و ابوحیان روایت کنند. (حسن المحاضره ص ٢٣٢).
صفی . [ ص َ ] (اِخ ) (مولانا...) پسر مولانا حسین واعظ است و بغایت جوانی درویش وش و دردمند و فانی صفت است و دو بار بجهت شرف صحبت خواجه عبیداﷲ از هرات به دارالفتح سمرقند رفت، گویند که آنجا بشرف قبول ممتاز و بسعادت ارشاد و تلقین سرفراز گشته به خراسان آمد و طبعش خوب است . این مطلع از اوست : با لب لعل و خط غالیه گون آمده ای عجب آراسته از خانه برون آمده ای . (ترجمه ٔ مجالس النفائس ص ٩٨).