صفیری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفیری . [ ص َ ] (اِخ )جونپوری . از شعرای هندوستان و از مردم جونپور است . آذر بیگدلی از تقی اوحدی آرد: وی با عدم رجولیت کدخدا شده و از طعنه ٔ مردم زن و خود را کارد زده کشت و گوید: بزعم فقیر صاحب این مطلع باید شعر بسیار داشته باشد به هر حال این مطلع از او است که بنظر رسیده : ز عشق زادم و عشقم بکشت زار دریغ خبر نداد به رستم کسی که سهرابم . (آتشکده ٔ آذر ذیل شعرای هندوستان ). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
صفیری . [ ص َ ] (اِخ ) ابن مولانا دیلمی یکی از شعرای ایران و از اهالی قزوین است . از اوست : ز پیام من جوابی نشنیده قاصد اما دهدم به این تسلی که ندیده ام هنوزش . (قاموس الاعلام ترکی ).
صفیری . [ ص َ ] (اِخ ) رجوع به صفیری جونپوری شود.