صفیحة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفیحة. [ ص َ ح َ ] (اِخ ) موضعی است در بلاد بنی اسد. عبیدبن ابرص گوید : لیس رسم علی الدفین یبالی فلوی ذروة فجنبی ذیال فالمروات فالصفیحة قفر کل قفر و روضه محلال . (معجم البلدان ).
صفیحة. [ ص َ ح َ ] (ع ص، اِ) شمشیر پهناور. ◄ روی پهن از هر چیزی . ◄ تخته ٔ در. ◄ سنگ پهن . (منتهی الارب ). ♦ صفیحة الوجه ؛ پوست [ روی ] . (منتهی الارب ). ج، صفایح . ◄ هر یک از هشت استخوان که جمجمه مرکب از آن است و آن را قبیله نیز گویند. ◄ مقصود از آن در علم اسطرلاب جسمی است که محیط باشد به او دو دائره ٔ متساویه ٔ متوازیه و سطحی که واصل باشد میان دو محیط این دو دایره و صفیحه که بر آن آفاق اقالیم سبعه نوشته باشند آن را صفیحه ٔ آفاقی نامند چنانکه عبدالعلی بیرجندی در شرح بیست باب ذکر کرده است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).