صفوت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ وَ) [ ع. صفوة ]<BR>۱- (ص.) خالص، ناب.<BR>۲- برگزیده.<BR>۳- (اِمص.) خلوص.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ وَ) [ ع. صفوه ] ۱- (ص.) خالص، ناب. ۲- برگزیده. ۳- (اِمص.) خلوص.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفوت . [ ص َ وَ ] (ع اِ) صفوة. خالص و برگزیده ٔ چیزی : چون خاک و هوا را بشود رتبت و صفوت چون چرخ و زمین را بجهد راحت و آرام . مسعودسعد. چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن . سنائی . آب را تا لطف و صفوت نار را تاب و تبش خاک را حلم و درنگ و باد را خشم و شتاب جاودان بادی بعالم پادشاه کامران خاک حلم و باد شوکت آب لطف و نار تاب . سوزنی . وز نور روی صفوت لعل تو آورد در یک مکان هم آتش و هم کوثر آینه . خاقانی . دریای عقلی در دلش صحرای قدسی منزلش از نفس کل آب و گلش، صفوت در اجزا داشته . خاقانی . صبح همه جان چو می، می همه صفوت چو روح جرعه شده خاک بوس خاک ز جرعه خراب . خاقانی . گفت لابد درد را صافی بود زین دلالت دل بصفوت می رود. مولوی . رجوع به صفوة شود. ♦ صفوت آدمیان ؛ پیغمبر اسلام : در خبر است از سید کائنات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه ٔ دور زمان محمد مصطفی (ص ). (گلستان ).
مترادف و متضاد واژهدان
برگزیدگی، نخبگی باصفا، بیآمیغ، خالص، ناب (متضاد: ناخالص)