صفع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفع. [ ص َ ] (ع مص ) سیلی زدن کسی را یا نرم زدن پس گردن کسی را. (منتهی الارب ). سیلی زدن . (دهار) (غیاث ) (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). قفا که زنند کسی را. طپانچه زدن . مشت بر قفای کسی زدن . ◄ (اِ) پشت گردنی : صدهزاران صفع را ارزانیم گر زبون صفعها گردانیم . مولوی . گفت صوفی را چه باک از صفع حیز با چنین بیمار کمتر کن ستیز. مولوی (مثنوی چ علاءالدوله ص ٥٤٧). بر قفای صوفی آن حیرت پرست راست می کرد از برای صفع دست . مولوی . رجوع به صفعة شود.