صفدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفدی . [ ص َ ف َ ] (اِخ ) رجوع به صلاح الدین شود.
صفدی . [ ص َ ف َ ] (اِخ ) دمشقی . نام وی سیداحمد است . مؤلف سلافةالعصر آرد: شیخ ما علامه محمد شامی این اشعار را از وی بر من انشاد کرد: صه یا حمام فلست المشوق و لا بات حالک فیها کحالی فما من تباکی کما من بکی و دمع الاسی غیر دمع الدلال . (سلافةالعصر ص ٣٦٩).
صفدی . [ ص َ ف َ ] (اِخ ) عبدالقادربن عمربن حبیب . وی یکی از مشاهیر و بزرگان ادباست و در صفد معلم اطفال بود. او را تائیه ای معروف است وجمعی از ادبا آن را شرح کرده اند. عمری گمنام و مجهول الحال بسر میبرد تا آنکه شریف علی بن میمون المغربی تائیه ٔ او را انتشار داد و شهرتی عظیم یافت . وی در اوائل قرن دهم هجری می زیست . (از قاموس الاعلام ترکی ).