صفت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)<BR>۱- توصیف کردن.<BR>۲- ستودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.) ۱- توصیف کردن. ۲- ستودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفت کردن . [ ص ِ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نعت . انتعات . (منتهی الارب ). اتصاف . (تاج المصادر بیهقی ). ستودن کسی یا چیزی را به نیکی یا زشتی یا بزرگی : چونین بتی که منت صفت کردم سرمست پیش میشنه بنشسته . عماره ٔ مروزی . که داند صفت کردن داد تو که داد و بزرگی است بنیاد تو. فردوسی . صفت کرد از آن چار پیکر به شاه که کس را نبود آنچنان دستگاه . نظامی . و کارها کردند بر سرخاک او که صفت نتوان کرد. (تذکرةالاولیاء). کمال حسن رویت را صفت کردن نمی دانم که حیران بازمی مانم چه داند گفت حیرانی . سعدی . صورت یوسف نادیده صفت می کردند چون بدیدند زبان همه از کار برفت . سعدی . دیگر نظر نکنم بالای سرو چمن دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری . سعدی . و این اسب ابی الفضل را بنزدیک یکی از خلفا صفت کردند. (تاریخ قم ص ٢٢٨). ♦ کسی را صفت کردن ؛ تحلیه . ♦ صفت کردن به شجاعت ؛ تشجیع. (منتهی الارب ).