صفت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص فَ) [ ع. صفة ]<BR>۱- (مص م.) چگونگی کسی یا چیزی را گفتن.<BR>۲- ستودن.<BR>۳- (اِمص.) بیان حال.<BR>۴- چگونگی، چونی.<BR>۵- (اِ.) باطن، معنی.<BR>۶- خلق و خوی.<BR>۷- کلمهای است که به اسم افزوده میشود تا حالت و چگونگی آن را بیان کند. ج. صفات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص فَ) [ ع. صفه ] ۱- (مص م.) چگونگی کسی یا چیزی را گفتن. ۲- ستودن. ۳- (اِمص.) بیان حال. ۴- چگونگی، چونی. ۵- (اِ.) باطن، معنی. ۶- خلق و خوی. ۷- کلمهای است که به اسم افزوده میشود تا حالت و چگونگی آن را بیان کند. ج. صفات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفت . [ ص ِ ف َ ] (ع مص ) در عربی بصورت «صفة» و در فارسی «صفت » نویسند. چگونگی کسی گفتن و آن مشتق از وصف است . (مقدمه ٔ لغت میر سید شریف ). بیان کردن حال و علامت و نشان چیزی . (غیاث اللغات ). بیان حال . (منتهی الارب ). ستودن : در صفتت گنگ فرومانده ایم من عرف اﷲ فروخوانده ایم . نظامی . ◄ (اِ) نشان . (مهذب الاسماء). نشانه . چگونگی . چونی . علامت . ج، صفات : اگر بدین صفت نبودی آن درجه نیافتی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٦). استادان در صفت مجلس شراب و صفت شراب و تهنیت عید و مدح پادشاهان سخن بسیار گفته بودند. (تاریخ بیهقی ص ٢٧٦). این یک صفت جهیز بود و دیگر چیزها بر آن قیاس باید کرد. (تاریخ بیهقی ص ٤٠٣). قول و عمل هر دو صفتهای تست وز صفت مردم یزدان جداست . ناصرخسرو. صفت کورتهای پارس، ولایت پارس پنج کورت است . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٢١). گفتی که چه نامی از دلت پرس کز من صفت منی نیابی . خاقانی . ای به صورت ندیم خاک شده به صفت ساکن سماک شده . خاقانی . ای صفت زلف تو غارت ایمان ما عشق جهان سوز توبر دل ما پادشا. خاقانی . صفتی است حسن او را که به وهم درنیاید روشی است عشق او را که به گفت برنیاید. خاقانی . دلهای دوستان همین صفت دارد که به بسط عوارف و نشر صنایع و بذل رغائب بدست آید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٩٧). سی سر فیل حصن هیکل کوه صفت دریاگذار از آن کفار سلطان را بدست آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٣). شب صفت پرده ٔ تنهائی است شمع در او گوهر بینائی است . نظامی . پاکبازان طریقت را صفت دانی که چیست بر بساط نرد عشق اول ندب جان باختن . سعدی . بس که در منظر تو حیرانم صورتت را صفت نمی دانم . سعدی . هرکس صفتی دارد و رنگی و نشانی تو ترک صفت کن که از این به صفتی نیست . سعدی . دهقان پسری یافتند بدان صفت که حکماگفته بودند. (گلستان ). ◄ پیشه . شغل . صنعت . کار : گازرکاری صفت آب شد رنگرزی پیشه ٔ مهتاب شد. نظامی . امشب بصفت شمع شب افروزم من می گریم و می خندم و میسوزم من . عطار. خشک ابری که بود ز آب تهی ناید از وی صفت آب دهی . جامی . ◄ معنی . واقع. حقیقت .باطن : در صورت اگر ز من نهانی از راه صفت درون جانی . نظامی . ◄ شکل . رنگ . گونه : هزاران صفت گل دمیده ز سنگ ز صد برگ و دو روی و از هفت رنگ . سعدی . ◄ در ترکیب به اسم ملحق گرددو معنی مانند، همانند، بکردار... دهد: ♦ این صفت ؛ این سان . بدین صفت ؛ بدین سان . بدین وضع. بدین حال : مخرام بدین صفت مبادا کز چشم بدت رسد گزندی . سعدی . جلوه کنان می روی و باز نیائی سرو ندیدم بدین صفت متمایل . سعدی . ♦ پیمبرصفت : توئی سایه ٔ لطف حق بر زمین پیمبرصفت رحمة العالمین . سعدی . ♦ دون صفت ؛ پست . فرومایه : با لشکری از دون صفتان بی ایمان ... در حرکت آمد. (حبیب السیر چ سنگی جزء ٤ ج ٣ص ٣٢٣). ♦ سلطان صفت : سلطان صفت همی رود و صدهزار دل با اوچنانکه در پی سلطان رود سپاه . سعدی . ♦ شمعصفت : آرزو میکندم شمعصفت پیش وجودت که سرا پای بسوزند من بی سر و پا را. سعدی . ♦ شیرین صفت : هرجا که مولهی چو فرهاد شیرین صفتی برو گمارد. سعدی . ♦ عیسی صفت : در تن هر مرده دل عیسی صفت از تلطف تازه جانی کرده ای . مجدالدین عزیزی (از لباب الالباب ). -فریدون صفت : این فریدون صفت به دانش و رای وآن به کیخسروی رکیب گشای . نظامی . ♦ کمان صفت : چون قامتم کمان صفت از غم خمیده شد چون تیر ناگهان ز کمانم بجست یار. سعدی . ♦ نظامی صفت : نظامی صفت با خرد خو گرفت نظامی مگر کاین صفت زو گرفت . نظامی . ♦ هارون صفت : صبح هارون صفت چو بست کمر مرغ نالید چون جلاجل زر. نظامی . ♦ یوسف صفت : یعقوب دلم ندیم احزان یوسف صفتم مقیم زندان . خاقانی . تا عذر زلیخا بنهد منکر عشاق یوسف صفت از چهره برانداز نقابی . سعدی . ◄ در ترکیبهای زیر نیز به کار رفته است : ♦ بر صفت ِ ؛ به سان ِ. به مانندِ : بر سر آن جیفه گروهی نظار بر صفت کرکس مردارخوار. نظامی . بر صفت شمع سرافکنده باش روز فرومرده و شب زنده باش . نظامی . ♦ بی صفت ؛ بی نشان . بی علامت . بی پیرایه . ۩ در تداول عامه، بی آبرو. بی شخصیت . پست .بی همه چیز و باصفت ضد آن است در همین تداول . ♦ در صفت آمدن ؛ به وصف آمدن . قابل توصیف بودن : چنانکه در نظری در صفت نمی آئی منت چه وصف بگویم تو خود در آینه بین . سعدی . رجوع به صفة شود. ◄ در دستور زبان فارسی، کلمه ای است که حالت و چگونگی چیزی یا کسی را برساند و اقسام آن از این قرار است : صفت فاعلی . صفت مفعولی . صفت تفضیلی . صفت نسبی . صفت فاعلی : آن است که بر کننده ٔ کار یا دارنده ٔ معنی دلالت کند و علامت آن عبارت است از: ١- «نده » که در پایان فعل امر درآید مانند: پرسنده . خواهنده . شناسنده . بافنده . تابنده : گر گران و گر شتابنده بود عاقبت جوینده یابنده بود. ٢- «ان »: خواهان . پرسان . دمان . روان . دوان . پویان . ٣- «الف » که آن نیزدر پایان فعل امر: شکیبا. زیبا. خوانا. گویا. بینا.پویا. جویا. ٤- «ار» غالباً در آخر فعل ماضی آید: خریدار. خواستار. برخوردار. نام بردار. گرفتار. فروختار. ٥- «گار» که بیشتر در آخر فعل امر و ماضی درآید: آموزگار. پرهیزگار. آفریدگار. آمرزگار. کردگار. پروردگار. ٦- «کار» که غالباً به آخر اسم معنی ملحق شود:ستمکار. فراموشکار. مسامحه کار. ٧- «گر» هم در آخر اسم معنی : پیروزگر. دادگر. بیدادگر. خنیاگر. رامشگر. صفت فاعلی که به «نده » منتهی میشود غالباً در عمل و صفت غیرثابت استعمال میشود مثلاً: رونده یعنی کسی که عمل رفتن را انجام دهد. خواننده کسی که بخواندن چیزی مشغول است . ولی شعرا گاهی این نوع صفت را بجای نام افزار استعمال کرده اند: به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را. فردوسی . که بیننده بمعنی چشم استعمال شده یعنی عضوی که کار او دیدن است . اگرشاه فرماید این بنده را که بگشاید از بند گوینده را. گوینده در این شعر بمعنی زبان است و در این صورت از معنی فاعل بیرون است . صفاتی که به «ان » منتهی میشود بیشتر معنی حال را میدهد: سوزان . نالان . روان . دوان . فروزان . گدازان . یعنی در حالت سوختن و نالیدن و رفتن و دویدن و افروختن و گداختن . صفاتی که به «الف » ختم میشود حالت ثابت را میرساند: دانا، که دانائی صفت ثابت است بدین جهت معنی دوام و همیشگی از آن فهمیده میشود. صفاتی که به کار و گار و گر ختم میشود مبالغه ٔ در کار را میرساندو عمل و شغل از آن فهمیده شود مثلاً: آموزگار، کسی که بسیار بیاموزد و کار او آموختن باشد. ستمکار و ستمگر شخصی است که ستم بسیار از او سر زند. تفاوت میانه «کار و گار» آن است که پساوند «گار» همیشه پس از کلماتی استعمال میشود که از فعل مشتق شوند ولی «کار»، غالب پس از اسم معنی و غیرمشتق بکار میرود. «گر» در غیر اسم معنی شغل را میرساند مانندِ آهنگر که مقصود کسی است که شغل او ساختن آلات از آهن باشد و این جزو صفات فاعلی نیست . ترکیب صفت فاعلی : صفت فاعلی چهار قسم ترکیب میشود: ١- حالت اضافی که صفت به مابعد خود اضافه شود: فزاینده ٔ باد آوردگاه فشاننده ٔ خون ز ابر سیاه . فردوسی . ٢- با تقدیم صفت و حذف کسره ٔ اضافه مانند: جهاندار محمود گیرنده شهر ز شادی به هر کس رساننده بهر. فردوسی . ٣- با تأخیر صفت بدون آنکه در آن تغییری رخ دهد: منم گفت یزدان پرستنده شاه مرا ایزد پاک داد این کلاه . دقیقی . ٤- با تأخیر صفت و حذف علامت صفت «نده »: سرفراز.گردن فراز، که سرفرازنده و گردن فرازنده بوده و این کار قیاسی است . هر گاه صفت فاعلی با مفعول یا یکی از قیود مانند بیش و کم و بسیار و پیش و پس و نظایر آن ترکیب شود، علامت صفت حذف میشود: کامجوی . بیشگوی . کم گوی . بسیاردان . پیشرو. پس رو. صفاتی که به الف و نون ختم میشود هرگاه مکرر شود ممکن است علامت صفت را از اول حذف نمایند: لرزلرزان . جنب جنبان : سپه جنب جنبان شد و بازگشت همی بود تا روز اندر گذشت . دقیقی . کمان را بزه کرد پس اشکبوس تنی لرزلرزان و رخ سندروس . فردوسی . پرس پرسان . کش کشان : پرس پرسان میکشیدش تا به صدر گفت گنجی یافتم آخر به صبر. گر نمودی عیب آن کار او ترا کس نبردی کش کشان آن سو ترا. مولوی . صفت مفعولی : صفت مفعولی بر آنچه فعل بر او واقع شده باشد دلالت میکند: پوشیده . برده . یعنی آنچه پوشیدن و بردن بر او واقع شده و علامت آن «ه » ماقبل مفتوح است که در آخر فعل ماضی درآید چنانکه گوئیم : برده . خوانده . که بر آخر ماضی برد و خواند «ه » اضافه کرده ایم . ترکیبات صفت مفعولی از این قرار است : ١- آنکه صفت را مقدم داشته اضافه کنند، مانندِپرورده ٔ نعمت، آلوده ٔ منت : آلوده ٔ منت کسان کم شو تا یکشبه در وثاق تو نانست . انوری . ٢- با تقدیم صفت و حذف حرکت اضافه مانندِ آلوده نظر: چشم آلوده نظر از رخ جانان دورست بر رخ او نظر از آینه ٔ پاک انداز. حافظ. ٣- آنکه صفت را در آخر آورند و هیچ تغییری ندهند، مانندِ خواب آلوده، شراب آلوده : دوش رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده . حافظ. ٤- مانند قسم دوم ولی با حذف علامت صفت، مانندِ خاک آلود، نعمت پرورد، دست پخت : آتش خشم تو برد آب من خاک آلود بعد از این باد به کوی تو رساند خبرم . سعدی . ای آنکه نداری خبری از هنر من خواهی که بدانی که نیم نعمت پرورد. همان روشنک را که دخت منست بدان نازکی دست پخت منست . نظامی . ٥- با تأخیر صفت و حذف «ده » از پایان آن چنانکه بترکیب صفت فاعلی شبیه باشد مانندِ پناه پرور، دست پرور: ای نظامی پناه پرورتو به در کس مرانش از در تو. همه را دید دست پرور ناز دست از آئین جنگ داشته باز. نظامی . که پناه پرور و دست پرور که بمعنی پناه پرورده و دست پرورده استعمال شده است . نیم سوز وناشناس و روشناس که در زبان فارسی متداول است هم از این قبیل میباشد. هر گاه بخواهند صفت مفعولی را که تخفیف یافته جمع بندند آن را به حال اول برمیگردانند مثلاً: دست پروردگان . نام یافتگان . و اینکه خاقانی گوید: فاقه پروردان چو پاکان حواری روزه دار... نادر است و پیروی از آن روا نباشد. ولی در تخفیف صفت فاعلی برگردانیدن بحال اصلی لازم نیست چنانکه گوئیم : گردن کشان . سرفرازان . نامداران . کام جویان . وام خواهان . صفت تفضیلی : صفت تفضیلی آن است که در آخر آن لفظ «تر» افزوده شود و مفاد آن ترجیح موصوف است بر شخص دیگر که در وجود صفت با او شریک و همتا است و آن تنها به آخر صفت و کلماتی که در معنی صفت باشد پیوسته شود مانندِ گوینده تر، شتابنده تر، فزاینده تر، گراینده تر، مردتر، برتر: خرد ز آتش طبعی آتش تر است که مر مردم خام را او پزد. ناصرخسرو. صفت تفضیلی به یکی از سه طریق استعمال شود: ١- با «از»: خرد از مال سودمندتر است . تدبیر اندک از لشکر بسیار مفیدتر است : دوش خوابی دیده ام گو نیک دیدی نیک باد خواب نه بل حالتی کان از کرامت برتر است . انوری . ٢- با «که »: دانش بهتر که مال . سیرت پسندیده تر که صورت . ٣- با اضافه چنانکه گوئیم : تواناترِمردم کسی است که دانائی او فزونتر باشد. و این استعمال در زبان فارسی متداول بوده ولی اکنون کمتر معمول است . و هر گاه بخواهند صفت تفضیلی را اضافه کنند، «ین » در آخر آن می آورند مانند بزرگترین شعرای ایران فردوسی است . الفاظی از قبیل مه، به، که، بیش، بمعنی صفت تفضیلی استعمال میشوند و در آخر آن نیز «ین » درمی آورند مانند: مهین . بهین . کهین . هر گاه «ین » در آخر صفات تفضیلی درآید افاده ٔ معنی تخصیص کند مانندِ کمترین، فاضلترین . و در این حالت اگر صفت تفضیلی را اضافه کنند مابعد آن را جمع آورند مانندِ بزرگترین مردان و فاضلترین رجال امروز اوست . و بدون اضافه باید لفظ مفرد استعمال شود چنانکه : تواناترین مرد، بیناترین شاگرد. صفت نسبی : صفت نسبی آن است که نسبت بچیزی یا محلی را برساند و آن عبارت است از: ١- «ی »: آسمانی . زمینی . آتشی . هوائی . خاکی . پارسی . اصفهانی . نیشابوری و نظایر آن . یاء نسبت همواره به مفرد پیوسته میشود و کلماتی از قبیل کاویانی، خسروانی، کیانی، پهلوانی، نادر است و بر آن قیاس نتوان کرد. ٢- «ه » مخفی و غیرملفوظ: دوروزه . یکشبه . یکساله . صده . دهه . هزاره . و این «ها» غالباً در ترکیبات عددی استعمال شده است و نیز مانندِ نبرده : بیارید گفتا سیاه مرا نبرده قبا و کلاه مرا. ٣- «ین » و این در آخر اسماء درآید: سفالین . جوین . گندمین . بلورین . گلین . و گاهی این ادات را با «ه » جمعکرده در آخر کلمه آورند: بلورینه . زرینه . سیمینه . پشمینه . ٤- «گان »: گروگان . پدرگان . صفات ترکیبی : صفاتی را که از ترکیب دو اسم یا اسم و اداتی بحصول آید مرکب یا صفت ترکیبی خوانند و اقسام آن به قرار ذیل است : ١- ترکیب تشبیهی که از بهم پیوستن «مشبه ٌبه » به «مشبه » یا مانندِ «مشبه ٌبه » به «وجه شبه » حاصل شود مانندِ سروقد. مشک موی . که معنی آن چنین است : کسی که قد او چون سرو است و موی او چون مشک . مانندِ گلرنگ و مشکبوی که معنی آن چنین است : مانند گل از حیث رنگ و چون مشک ازجهت بوی و در این هر دو قسم باید مشبه ٌبه مقدم باشد. ٢- ترکیب دو اسم بدون ادات : جفاپیشه . هنرپیشه . ٣- ترکیب دو اسم به اضافه ٔ ادات مانند نیزه بدست : سپهدار سهراب نیزه بدست یکی باره ٔ تیزتک برنشست . فردوسی . داغ بر ران . مانند این بیت : لگام فلک گیر تا زیر رانت کبود استری داغ بر ران نماید. خاقانی . ٤- ترکیب اسم با ادات و آن را اقسام بسیار است از این قرار: ١- از ترکیب «ب » با اسم : بنام . بخرد. بآیین . بنفرین : شغاد آن بنفرین شوریده بخت فردوسی . این قسم در نظم قدیم متداول است و اکنون جز در چند کلمه معمول نیست . ٢-ترکیب «با» و اسم : بانام . باعقل . باورع . باشعور. بااحساس . باغیرت . ٣- ترکیب «هم » و اسم که اشتراک را میرساند: همراه . همراهی . همنشین . همنشست . همکار. همقدم . همدل . ٤- از ترکیب «نا» و «نه » با اسم : ناکام . ناچار. نامرد. نه مرد : گر ازتو عاجزم این حال را چگونه کنم به پیش خصمان مردم بپیش عشق نه مرد. سنائی . ٥- ترکیب «بی » و اسم :بی خرد. بی هوش . بی شعور. بی دانش . بی کار. بی نام . بی نشان . بی خانمان . فرق میان «بی » و «نا» آن است که «بی » پیوسته بر سر اسم درآید و بدان معنی وصفی دهد ولی «نا» هم با اسم و هم بصفت پیوسته گردد و استعمال آن با صفت بیشتر است . هر گاه ترکیب از «بی » و اسم در غیر معنی وصفی بکار رود پس از آن «از» بیفزایند: بی از آن کاید از او هیچ خطا از کم و بیش سیزده سال کشید او ستم دهر زمیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی . این ادوات پنج گانه در آغاز اسم درآید و آن را پیشاوند میتوان گفت . ٦- ترکیب «مند» با اسم : هنرمند. خردمند. زیانمند. ثروتمند. ادراکمند: با وکیل قاضی ادراکمند اهل زندان در شکایت آمدند. در شش کلمه این ادات بشکل «اومند» استعمال شده است : تنومند. برومند. دانشومند. حاجتومند. نیازومند. گمانومند. ٧- ترکیب «ور» با اسم : هنرور. دانشور. سرور. دادور. جانور. نامور. بارور و گاه ماقبل «و» مضموم و «و»ساکن شود: گنجور. رنجور. مزدور. دستور. آزور: خاک خور ای طبیعت آزور. و این عمل قیاسی نیست . ٨- ترکیب اسم با «ناک » که بیشتر افاده ٔ معنی علت و آفت کند: نمناک . شوخناک . ریمناک . سنگناک . خوابناک . دردناک . سهمناک و کلمه ٔ «طربناک » نادر است و قیاس را نشاید. این ادوات سه گانه به آخر اسم پیوندد و آن را «پساوند» توان خواند. و در زبان پارسی «پساوند» و «پیشاوند»بسیار است و هر یک معنی مخصوصی و موارد خاص دارد. تبصره ١- هرگاه کلمه دارای معنی وصفی باشد و در زبان پارسی کنونی برای آن اشتقاق یا ترکیبی در تصور نیاید آن را «صفت سماعی » خوانند: گران . سبک . نیک . بد. زشت . خوب . تنگ . فراخ . بلند. کوتاه . ٢- کلماتی که بر رنگ دلالت کند بیشتر صفت سماعی است : سپید. سیاه . سرخ . زرد. بنفش . سبز. کبود. و گاه قیاسی : نیلی . آبی .سرمه ای . ٣- صفات سماعی هنگام ترکیب مقدم باشد: گران سنگ . سبک مغز. کوتاه قد. بلندبالا. زردروی . سیاه چشم . و این قسم در استعمال بیشتر است . و گاه مؤخر باشد: چشم سپید. بالابلند. رخ زرد و این نوع کمتر باشد. طرز استعمال صفت : صفت پیش از موصوف و بعد از آن نیز می آید چون : باغ دیبارخ پرندسلب لعبگر گشت و لعبهاش عجب نیلگون پرده برکشید هوا باغ بنوشت مفرش دیبا. فرخی . و هرگاه موصوف مقدم باشد بشکل اضافه استعمال میشود و کسره ٔ اضافه بر حرف موصوف وارد میگردد: ایا شاه محمود کشورگشای ز کس گر نترسی بترس از خدای . فردوسی . که «محمود» دارای کسره ٔ اضافه است . هرگاه موصوف به «و» یا «آ» ختم شود در آخر آن «ی » افزوده میشود مانند: خدای بزرگ . بالای بلند. قبای دراز. شبهای تار. و وقتی که به «ها» مخفی تمام شود «یا» ملینه افزوده شود چون : به سخا مرده ٔ صدساله همی زنده کند این سخا معجز عیسی است همانا نه سخاست . صفتهای مرکب غالباً بواسطه ٔ یکی از اجزای خود بموصوف مرتبط میشود و بنابراین از صفت و موصوف تشکیل مییابد چنانکه گوئی : مرد روشندل، که روشنی صفت دل است و مجموع روشندل، صفت مرد. مطابقه ٔ صفت با موصوف روا نیست و چون موصوف جمع باشد صفت را مفرد آورند و همین روش میانه ٔ نویسندگان و شاعران معمول بود و هم اکنون متداول است و برخلاف این نیز مواردی در سخن بزرگان دیده می شود که صفت را با موصوف مطابق آورده اند مانند: شدند آن جوانان آزادگان به دست کسی ناسزا رایگان . فردوسی . نشستند زاغان به بالینشان چنو دایگان سیه معجران . منوچهری . و در تاریخ بیهقی آمده است : اکنون امیران ولایت گیران آمدند. و این مواضع پیروی را نشاید. هرگاه صفت و موصوف هر دو جمع عربی باشد گاه موصوف را بر صفت مقدم داشته و اضافه کرده اند مانند قدمای ملوک و عظمای سلاطین . بجای ملوک قدما، سلاطین عظما: شنیدم که شاه اردشیر که بر قدما و ملوک و عظمای سلاطین به خصائص عدل و احسان متقدم بود. (مرزبان نامه ). وقتی که موصوف مؤنث و عربی باشد صفت آن را مذکر باید آورد و فصیحان دیرین همین روش را معمول داشته اند و مؤنث آوردن صفت که رسم متأخران است ناپسندیده و برخلاف روش فصحا است . هرگاه موصوفی دارای چند صفت باشد آن را به یکی از سه طریق استعمال کنند:الف - موصوف را مقدم دارند و صفات را بیکدیگر اضافه کنند چون : خداوند بخشنده ٔ دستگیر کریم خطابخش پوزش پذیر. سعدی . در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش . حافظ. ب - آنکه صفات را بهم عطف نمایند: یکی پهلوانیست گردو دلیر به تن زنده پیل و به دل نره شیر. فردوسی . باده ای باید تلخ و خوش و رنگین و روان . فرخی . مرد نیکواعتقاد نیکوطریقت و خدای ترس را وزیری داد. (سیاست نامه ). ج - آنکه بعضی از صفات را پیش از موصوف و بعضی را پس از آن آورند در صورتی که در آخر موصوف «یاء» وحدت نباشد اضافه کنند: وزین ناسگالیده بدخواه نو دلم گشت باریک چون ماه نو. فردوسی . و هم بدین روش است : فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است پاکیزه خرد نیست نه این گوهر گویا. ناصرخسرو. و هرگاه صفت و موصوف متعدد باشد ممکن است آن را بیکی از چند طریق استعمال نمود: الف - آنکه هر صفتی با موصوف خود ذکر شود: بجان و سر شاه سوگند خورد بروز سپید و شب لاجورد. فردوسی . ب - موصوفها مقدم و صفتها مؤخر باشند و در این صورت یا هر دو صفت به هر دو موصوف ممکن است راجع شود یا آنکه هر صفتی به یکی از موصوفها تعلق گیرد. مثال قسم اوّل : دریای سخنها سخن خوب خدایست پرگوهر و پر لؤلؤ ارزنده و زیبا. که ارزنده و زیبا ممکن است صفت هر یک از گوهر و لؤلؤ باشد ورواست که ارزنده صفت گوهر و زیبا صفت لؤلؤ فرض شود و بر این فرض حذفی لازم نیست . ولی بفرض اول باید گفت که صفتها از اول بقرینه ٔ دوم حذف شده است . مثال قسم دوم : بجائیم همواره تازان براه بدین دو نوندسپید و سیاه . فردوسی . که مقصود از دو نوند سپید و سیاه روز و شب است و روا نباشد که سپید و سیاه صفت هر یک ازدو نوند واقع گردد. و نیز ممکن است یک صفت دارای دوموصوف باشد مانند: آتش و باد مجسم دیده ای کز گرد و خوی کوه البرز از سم و قلزم زران افشانده اند. خاقانی . در موقعی که موصوف را بخواهند اضافه کنند صفت را می آورند و پس از آن عمل اضافه را انجام میدهند و این مطرد و در نظم و نثر متداول است : با لشکر زمانه و با تیغ تیز دهر دین و خرد بس است سپاه و سپر مرا. ناصرخسرو. ولی در بعضی مواقع اضافه را بر وصف مقدم داشته اند چون : خون سپید بادم بر دو رخان زردم آری سپید باشد خون دل مصعد. که نخست خون را به دل اضافه کرده و صفت را پس از آن آورده است و چون خون دل یک کلمه است میتوان «مصعد» را صفت مجموع فرض کرد. پسران وزیر ناقص عقل به گدائی به روستا رفتند. سعدی . که ناقص عقل صفت پسران است و پس از اضافه آمده است . شد آن رنج من هفت ساله به باد ودیگر که عیب آورم بر نژاد. فردوسی . و در اسکندرنامه ٔ قدیم از مؤلفات قرن پنجم یا ششم نظیرگفته ٔ فردوسی را می بینیم : شه ملک چون این بشنید عجب ماند و بترسید گفت خان و مان ما همه چندین ساله ببرد. که در این دو مثال نخست رنج و خان و مان را اضافه کرده و صفت را پس از اضافه آورده اند و تفاوت آن با مثالهای اول آن است که در گفته ٔ فردوسی و عبارت اسکندرنامه صفت مضاف الیه واقع نشده و در شعر فردوسی و سعدی صفت مضاف الیه واقع گردیده است . یاء وحدت یا در آخر صفت درآید چنانکه گوئیم : مرد فاضلی است، طبع لطیفی دارد. و اکنون این طریقه در زبان فارسی معمول است یا در آخر موصوف مذکور افتد چون : که آمد بر ما سپاهی گران همه رزمجویان و گندآوران . فردوسی . در آثار پیشینیان این روش متداولتر است ولی الحاق یاء وحدت بصفت و موصوف نیز مستعمل بوده است مانند: دید شخصی کاملی پرمایه ای آفتابی در میان سایه ای . مولوی . هر گاه مقصود از صفت بیان جنس و نوع موصوف باشد بیشتر آن رابا یاء وحدت استعمال کنند و در اول آن لفظ «از این »آورند. چون : سماع است این سخن در مرو و اندر تیم بزازان هم اندر حسب آن معنی ز لفظ آل سمعانی که جلدی زیرکی را گفت من پالانئی دارم از این تندی و رهواری چو باد و ابر نیسانی . سنائی . و نظیر آن است : از این خفرقی موی کالیده ای بدی، سرکه بر روی مالیده ای . سعدی . از این مه پاره ٔ عابدفریبی ملایک صورتی طاوس زیبی . سعدی . و گاهی صفت را بدون کلمه ٔ «از این » یا خالی از یاء وحدت استعمال نموده اند: بیامد پس آن بیدرفش سترگ پلیدی سگی جادوئی پیرگرگ . دقیقی . ندیم شه شرق شیخ العمید مبارک لقائی نکومنظری . منوچهری . و در این دو مورد موصوف معرفه است و قسم دوم چون : پیرهن دارد زین طالب علمانه یکی . منوچهری . که یاء وحدت در آخر صفت ذکر نشده است هرگاه مقصود تعدادو شمردن اوصاف باشد آنها را بهم عطف نمی کنند در این عبارت : دستور گفت شنیدم که وقتی مردی بود جوانمردپیشه، مهمان پذیر، عنانگیر، کیسه پرداز، غریب نوار. (مرزبان نامه ). و مانند این بیت : بزد بر باره ٔ برگستوان دار خدنگی راست رو برگستوان در. و نظیر این در نظم و نثر بسیار است در موقعی که صفات منادی باشند غالباً آنها را بهم عطف ننموده اند: دریغا گوا شیردل رستما فروزنده ٔ تخمه ٔ نیرما. گوا شیرگیرا یلا مهترا دلاور جهانگیرگندآورا. فردوسی . و ظاهراً در موقع ندا و الحاق یاء وحدت به هریک از صفتها و موصوف مقصود شمردن و تعداد اوصاف باشد. و غالباً موصوف ذکر نمیشود. چون موصوف با یاء وحدت باشد پیشینیان غالباً میانه ٔ آن صفت فاصله می آورده اند. مانند: فریدون ز کاری که کرد ایزدی نخست این جهان را بشست از بدی . فردوسی . بدو گفت شاخی گزین راست تر سرش برترین و تنش کاست تر خدنگی برآورد پیکان چو آب نهاده بر او چار پَرِّ عقاب . فردوسی (شاهنامه چ مسکو ج ٤ ص ٢٩٨). فلک گردان شیریست رباینده که همی هر شب زی مابشکار آید. ناصرخسرو. آبیست جهان تیره و بس ژرف بدو در زنهار که تیره نکنی جان مصفا. ناصرخسرو. و در تاریخ بیهقی آمده است : دیگر روز بادی سخت باشکوه .و واجب چنان کند که دوستی را از جمله دوستان برگزیند خردمندتر و ناصح تر و راجح تر. و نیز چون : او زنی داشت سخت بکارآمده و پارسا. ضمیر من از میانه ٔ ضمایر موصوف و مضاف واقع میشود چون : هر دمش با من دلسوخته لطفی دگرست این گدا بین که چه شایسته ٔانعام افتاد. حافظ. در سایر ضمایر صفت در حکم توضیح و بمنزله ٔ بدل است چنانکه : شما فریفتگان پیش او همی گفتید هزار سال فزون باد عمر سلطان را. ناصرخسرو. لاجرم سوی تو آزاده جوان بار خدای ننگرد جز به بزرگی و به چشم تعظیم . فرخی . (از دستور زبان فارسی پنج استاد).
صفت . [ ص َ ف َ ] (اِخ ) هروی آرد: قریه ای است در جوف مصر نزدیک به لبیس که گویند گاوی را که بنی اسرائیل بذبح آن مأمور شدند بدانجا فروخته شد و در آن قبه ای است معروف به قبةالبقره که تا امروز باقی است . (معجم البلدان ).
صفت . [ ص ِ ف ِت ت ] (ع ص ) مرد توانا[ ی ] تن آور یا مرد با گوشت گرداندام یا مرد توانا[ ی ] درشت خلقت . (منتهی الارب ). رجوع به صفتات و صفتان شود.
مترادف و متضاد واژهدان
نعت، وصف چونی، چگونگی، کیفیت خصلت، خو سجیه، مختصه، ویژگی عاطفه، غیرت رفتار، کردار لقب (متضاد: موصوف)
واژگان فارسی سره واژهدان
فروزه، ستودن، ستایه، زاب، چونی، چگونگی