صفار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ فّ) [ ع. ] (ص.)۱ - رویگر.<BR>۲- روی - فروش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ فّ) [ ع. ] (ص.)۱ - رویگر. ۲- روی - فروش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفار. [ ص َف ْ فا ] (اِخ ) محمدبن احمد مؤدب . مؤلف محاسن اصفهان وی را از شعرای معاصر خود شمرده است که بتازی شعر می سروده اند. (محاسن اصفهان ص ٣٤).
صفار. [ ص َف ْ فا ] (اِخ ) لیث بن معدل . رجوع به صفاریان و رجوع به لیث شود.
صفار. [ ص ُ ] (ع اِ) مار شکم و کرم آن . (منتهی الارب ). ماری است در شکم که به دنده ها چسبد و بهنگام گرسنگی آن را بگزد و گویند جانور دیگری است که دنده ها و استخوانهای پهلو را که سوی شکم است می گزد و گفته اند کرمی است در شکم . (اقرب الموارد). ◄ زردآب شکم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ کنه . (منتهی الارب ). ◄ آنچه در بن دندان ستور باقی بماند از کاه و جز آن . (منتهی الارب ). و رجوع به صِفار شود. ◄ کرمکی که در سم ستور و سپل شتران پیدا شود. (منتهی الارب ). دویبة تکون فی الحوافر و المناسم . (اقرب الموارد). ◄ گیاه بهمی خشک . (منتهی الارب ). و رجوع به صَفار شود. ◄ بانگ و فریاد. (منتهی الارب ). الصفیر. (اقرب الموارد). ◄ زردی که بر لون و پوست برآید. (اقرب الموارد). زریر. (مهذب الاسماء). زردی که بر بشره افتد و آن مرضی است . یرقان . ◄ آسه ٔ گندم . (مهذب الاسماء). وقع فی البرّ الصفار، هو صفرة تقع فیه قبل أن یسمن و سمنه ان یمتلی ٔ حبه . (اقرب الموارد).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه