صفاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفاح . [ ص ُف ْ فا ] (اِخ ) نصر گوید موضعی است نزدیک ذروه . (معجم البلدان ).
صفاح . [ ] (اِخ ) ابن عبدمناة الشاعر از بنی کلیب بن حبشیةبن سلول از بطون خزاعة است . (عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان ج ٣ ص ٣٣٢).
صفاح . [ ص ِ ] (ع اِ) ج ِ صفح است . (منتهی الارب ). رجوع بدان لغت شود. ◄ چیزی است شبیه به مسحه که بر رخسار می برآید و بسبب آن رخسار فراخ می گردد و آن در اسب مکروه است . (منتهی الارب ).