صفات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفات . [ ص ِ ] (ع اِ) ج ِ صفت : به طبع آهن بینم صفات مردم را از آن گریزان از هر کسی پری وارم . خاقانی . اصلها ثابت صفات آن درخت فرعها فوق الثریا دیده ام . خاقانی . آن سیه رنگ و این عقیق صفات کان یاقوت بود در ظلمات . نظامی . نه فکرت به غور صفاتش رسد. سعدی . رشته ٔ حیات آن جوان پسندیده صفات را به انقطاع رسانیدند. (حبیب السیر جزء چهارم ازج سوم چ ١ تهران ص ٣٢٤). رجوع به صفت شود.
صفات . [ ] (اِخ ) (برج کشیک ) شهر و برجی است که در کوههای اموریان در نزدیکی قادش واقع است . (سفر داوران ا: ١٧). پلمر و دریک گمان دارند که همان سبتیه ٔ حالیه است که در وسط دشت بارآوری است . (قاموس کتاب مقدس ص ٥٥٥).
واژگان فارسی سره واژهدان
فروزهها، فروزگان، سرشتها، زابها