صف شکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صف شکن . [ ص َ ش ِ / ش َ ک َ ] (نف مرکب ) شکننده ٔ صف . برهم زننده ٔ صف دشمن . دلیر. شجاع : خلق پرسیدند کای عم رسول ای هژبر صف شکن شاه فحول . مولوی . شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان . حافظ. گفت ما تو را در این میدان صفدر تصور کرده بودیم تو صف شکن بوده ای . (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ خطی مؤلف ). قارن که حاکم اهواز بود با سپاه صف شکن بمدد هرمز می آمد. (روضةالصفا). رجوع به صف و صف شکستن شود.