صغیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ) [ ع. ] (ص.) کوچک، فرد. مق کبیر. ج. صغار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ) [ ع. ] (ص.) کوچک، فرد. مق کبیر. ج. صغار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صغیر.[ ص َ ] (ع ص ) خرد. (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (مهذب الاسماء). خرد و کوچک . (غیاث اللغات ). کوچک . (مفاتیح العلوم خوارزمی ). مقابل کبیر : چون نگه کرد بدان دخترکان مادر پیر سبز بودند یکایک چه صغیر و چه کبیر. منوچهری . بر شاخ نار بشکفه ٔ سرخ شاخ نار چون از عقیق، نرگس دانی بود صغیر. منوچهری . ♦ صغیرالانسان ؛ نابالغ. خردسال . بمردی نارسیده . کودک . خواب نادیده : ای پسر همچو میر میری تو او کبیر است و تو امیر صغیر. ناصرخسرو. ◄ نوعی از اشتقاق . ◄ قسمی از ادغام . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ نبض صغیر ؛ نبضی که ناقص باشد در طویلی و عریضی و شاهقی : و نبض، صغیر و بول ناری و بوی آن تیز باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر اندر کاری است که پسندیده و ستوده باشد... نبض صغیر باشد و حرکت چشم بر حال اعتدال . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ صغیر وکبیر ؛ خرد و بزرگ .
صغیر. [ ص َ ] (اِخ ) لقب محمد تاسع از ملوک بنی نصر غرناطه . رجوع به محمد تاسع شود.
صغیر. [ ص ُ غ َی ْ ی ِ ] (ع ص مصغر) تصغیر صغیر است . (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
کوچک، خردسال، خرد، خرد