صعق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صعق . [ ص َ ع َ ] (اِخ ) آبی است بجنب مردمة بر جانب راست آن و آن بیست چشمه است و بنی سعیدبن قرط از بنی ابی بکربن کلاب را بود. (معجم البلدان ).
صعق . [ ص َ / ص َ ع َ ] (ع مص ) بیهوش گردیدن . (منتهی الارب ). بیهوش شدن . (بحر الجواهر) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). بیهوش شدن و مردن . (دهار). بیهوش شدن و بمردن . (مصادر زوزنی ). ◄ در اصطلاح صوفیه مرتبه ٔ فنا است در حق . کذا فی کشف اللغات و فی الجرجانی .صعق عبارت از فانی شدن در حق است، هنگامی که تجلی ذاتی حق بوسیله ٔ انواری که جز ذات حق ماسوی اﷲ را محترق کند بر بندگان خاص حق وارد شود. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ سخت آواز شدن . (اقرب الموارد).
صعق . [ ص ُ ] (اِخ ) نصر گوید: آبی است مر بنی سلمةبن قشیر را. (معجم البلدان ).