صرفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صرفی . [ ص َ رَ فی ی ] (ص نسبی ) از نجائب منسوب اند بسوی صرف که قبیله ای است . (منتهی الارب ). و گویند صدفی است . (از اقرب الموارد).
صرفی . [ ص َ ] (اِخ ) شاعری است و مؤلف آتشکده نویسد: نام او صلاح الدین و گویند او را باخواجه سلمان نسبتی است الحق شعر وی خالی از امتیاز نیست وی از تلامذه ٔ مولانا محتشم کاشی بود، از اوست : با تو رشکم کشد و بی تو جدائی چه کنم می کشم اینهمه از دیدن و نادیدن تو. # چو ز رفتن تو مُردم تو نشاط کن که هرگز به مراد خاطر خود به از این سفر نکردی . # صرفی ز عشق دوست به نوعی نمرده ای کز دشمنان به مرگ تو خرم شود کسی . (از آتشکده ٔ آذر ذیل شعرای ساوه ). صادقی کتابدار در مجمع الخواص آرد: وی شاعر خوبی است . فقیر با او ملاقات نکرده ام ولی این ابیاتش را شنیده ام : به سفر زمانه دایم چو منت غریب دارد سرآن دیار گردم که تواَش غریب باشی بگذر ز چاره ٔ من بگذار تا بمیرم من ناتوان که باشم که توام طبیب باشی ؟ اگرت نصیب از آن لب نرسد مرنج صرفی گنه کسی چه باشد چو تو بی نصیب باشی ؟ # غمی کز مرگ دشمن دارم اینست که ترسم در غم او مرده باشد. # کشتندو سوختند مرا ای هما برو کز قسمت تو هیچ در این استخوان نبود گویا که می کشند مرا هرگز اینچنین غوغای عام بر در زندان من نبود... (مجمع الخواص ص ٢٢٢). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
صرفی . [ ص َ فی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به صرف . ◄ عالم به علم صرف . ج، صرفیون و صرفیین .