صرعدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صرعدار. [ ص َ ] (نف مرکب ) مصروع . صرع زده : گوئی خم صرعدار شد چرخ کان زرد کف از دهان برانداخت . خاقانی . فلک چو عود صلیبش بر اختران بندد که صرعدار بود اختران بوقت زوال . خاقانی . خور در تب و صرعدار یابم مه در دق و ناتوان ببینم . خاقانی . خم صرعدار آشفته سر، کف بر لب آورده زبر و آن خیک مستسقی نگر، در سینه صفرا داشته . خاقانی .