صراح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ) [ ع. ] (ص.) خالص.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ) [ ع. ] (ص.) خالص.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صراح . [ ص َ ] (ع ص ) خالص و بی آمیغ. (منتهی الارب ).
صراح . [ ص ُ ] (ع ص ) خالص هرچیز. (غیاث اللغات ). خالص و بی آمیغ از هر چیزی . (منتهی الارب ). خالص . (نشوء اللغة ص ١٤٠) (مهذب الاسماء). محض . خالص . غیر مشوب : هر خبط عشوا و قولی بر عمیا کذب صراح و محض افتراء. (جهانگشای جوینی ).از صراحی خون صراح جوشید و ایشان صراح پنداشتند. (جهانگشای جوینی ). ◄ کاس ٌ صراح ؛ کاس پاکیزه و خالص از آمیختگی . (منتهی الارب ). ◄ می خالص . (دهار). می بی آب . می صافی . (زمخشری ). ◄ سخن خالص و بی آمیغ. ◄ (اِ) اسم است مواجهه را یعنی روی باروی . ◄ (مص ) رویاروی دشنام دادن کسی را. (منتهی الارب ). و رجوع به صِراح شود. ◄ (اِمص ) روشنائی . (غیاث اللغات ).
صراح . [ ص ِ ] (ع مص ) رویاروی دشنام دادن کسی را. و رجوع به صُراح شود. ◄ (اِ) آشکارا. (منتهی الارب ).