صر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صر. [ ص َرر ] (ع اِ) دلو مسترخی و فروهشته شده که بر آن دسته بندند تا برابر گردد. (منتهی الارب ). الدلو تسترخی فتصرّ؛ ای تشد و تسمع بالمسمع. (قطر المحیط) (تاج العروس ). و المِسمَع عروة فی داخل الدلو بازائها عروة اخری . (تاج العروس ). گوشه ٔ دلو و دسته ٔ سر دلو که رسن بدان بندند تا دلو برابر باشد. (منتهی الارب ). و در اقرب الموارد این لغت را صُرّ ضبط کرده است . ◄ (مص ) ببستن سر صره ٔ زر. (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). بستن همیان را. (منتهی الارب ). ◄ ببستن سر پستان . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). بستن پستان ناقه را. (منتهی الارب ). ◄ راست کردن اسب و حمار گوش را تا بشنود. (منتهی الارب ). راست بداشتن ستور گوش را. (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). ◄ فریاد و بانگ سخت برآوردن . (منتهی الارب ).
صر. [ ص ِرر ] (ع اِ) سرمای سخت . (منتهی الارب ) (دهار) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). سرمای سخت که کشت را بسوزد. (بحر الجواهر). شخته (؟). ◄ (ص ) ریح ٌ صر؛ باد سخت بانگ . ◄ باد نیک سرد. (منتهی الارب ) (قطر المحیط). باد سرد. (دهار). ◄ (اِ) مرغی است زردرنگ کوچک مثل گنجشک . (منتهی الارب ). زردوک . ◄ (اِمص ) سختی سرما. (منتهی الارب ) (قطر المحیط).