صحن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صحن . [ ص َ ] (اِخ )کوهی است نزدیک سوارقیة که آب خوش دارد. (منتهی الارب ). کوهی است در بلاد سلیم بالای سوارقیة و در آن آبی است که هباءة نام دارد که دهنه ٔ چاههای بسیاری است که از سوی پائین بیکدیگر راه دارد و آب بعضی در دیگری ریزد و آن آبی پاکیزه و گواراست . (معجم البلدان ).
صحن . [ ص َ ] (ع اِ)میان سرای و ساحت آن . قَرعاء. (منتهی الارب ). میان سرای . (مهذب الاسماء). صحن خانه . صحن سرای . باعة الدّار. (منتهی الارب ). ساحت دار. ج، صُحون : صفه سخت و بلند و پهناور خرد بالا مشرف بر باغ و در پیش حوض بزرگ و صحنی فراخ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٩). صحن مجلس در مدور جام نوشین چشمه یافت کآنچنان هم چشمه چشمه هم مدور ساختند. خاقانی . کعبه ٔ ملک است صحن بارگاهش کز شرف باغ رضوان را کبوترخانه ایدر ساختند. خاقانی . صحن ارم ندیدی در باغ شاه بنگر حصن حرم ندیدی بر قصر شاه بگذر. خاقانی . صحن ارم تو را و در او روح را نشست حصن حرم تو را و در او کعبه را قرار. خاقانی . در آن صحن بهشتی جای کردند ملک را بارگه بر پای کردند. نظامی . ز نرگس وز بنفشه صحن خرگاه گلستانی نهاده در نظرگاه . نظامی . بفرمود تا صحن سنگ سرای بکندند و کردند نو باز جای . سعدی . ... و بدست آورده پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. (سعدی ). از صحن خانه تا بلب بام از آن من از بام خانه تا به ثریا از آن تو. وحشی . ◄ عرصه . فضا. میدان . ساحت : صحن آن مرصع بزمرّد و مینا. (کلیله و دمنه ). و صحن گیتی را بنور علم و معرفت آذین بستند. (کلیله و دمنه ). او جان عالم آمد در صحن عالم جان چوگان و گوی او را میدان تازه بینی . خاقانی . آن جفت را کز او شد قوس قزح ملون وآن طاق را کزو شد صحن فلک مطیر. خاقانی . الحق نهنگ هندوئی دریانمای از نیکوئی صحنش چو آب لؤلؤی از چشم شهلا ریخته . خاقانی . باغ شما روی دوست صحن فلک روی باغ صبح شما جام می حلقه ٔ مه جام صبح . خاقانی . دایره ٔ افلاک را بالای صحن بادیه کم ز جزم نحویان بر حرف قرآن دیده اند. خاقانی . دشت محرم صحن محشر گشته وز لبیک خلق نفحه ٔ صور اندرین پیروزه پنگان دیده اند. خاقانی . صحن فلک از بزان انجم ماند رمه مضمران را. خاقانی . صحن زمین ز کوکبه ٔ هودج آنچنانک گفتی که صدهزار فلک شد مشهرش . خاقانی . این پرده گرنه صحن بهشت است پس چرا رضوان مجاور حرم روضه سان اوست . خاقانی . صبح رسالت او صحن گیتی را از ظلمت ضلال پاک کرد... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢). باش چون دولاب نالان چشم تر تا ز صحن جانت برروید خضر. مولوی . صحن بستان ذوق بخش وصحبت یاران خوش است وقت گل خوش باد کز وی وقت می خواران خوش است . حافظ. کدو در صحن بستان چیست باری که جوید سر بلندی با چناری . امیرخسرو دهلوی . ◄ قدح بزرگ . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء).رفد. عسف . (منتهی الارب ). کاسه ٔ بزرگ . بشقاب . طشت فراخ . (غیاث اللغات ). طبق بزرگ . (غیاث اللغات ) : دویست عدد چینی فغفوری از صحن و کاسه و نیم کاسه و غیره (تاریخ بیهقی ). روزی هادی صحنی برنج نیمی بخورد و نیمی در وی زهر کرد و به مادر فرستاد. (مجمل التواریخ و القصص )... خوان رطب پیش او آوردند بخورد و گفت خوش است و چندی از صحن برگرفت و گفت به گیلان برم و آنجا بکارم . (مجمل التواریخ و القصص ). صحن فانید و حلقه می جوید نیشکر هم نمی مزد بی بی . خاقانی . گر با تو خصم آرش بود هم جفت او آتش بود صحنات کمتر خوش بود با صحن حلوا داشته . خاقانی . زحمت آنجا چون توان بردن که بر خوان مسیح خرمگس را صحن حلوا برنتابد بیش از این . خاقانی . انگبینی به روغن آلوده چرب و شیرین چو صحن پالوده . نظامی . نان گرم و صحن حلوای عسل برد آنکه در ثوابش بود امل . مولوی . حلوا سه چار صحن شب جمعه چند بار بهر ریا بخانه ٔهر گورخوان شود. سعدی . اکنون سور است مردم آید بسیار کار شگرف است و صحن ساخته کاچار. ؟ ◄ شکم سُم . (منتهی الارب ). درون سم اسب . ◄ بن گوش اسب . (مهذب الاسماء). ◄ زمین هموار. (غیاث اللغات ). ◄ سنج و آن دو صحن کوچک باشد یکی را بر دیگری زنند تاآواز برآید. (منتهی الارب ). ◄ (مص ) نیکو کردن میان قومی . (تاج المصادر بیهقی ). اصلاح کردن میان اشخاص . نیکو کردن . (منتهی الارب ). ◄ زدن کسی را. (منتهی الارب ). زدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ دادن کسی را چیزی در صحن . (منتهی الارب ). چیزی دادن در قدح چوبین . (تاج المصادر بیهقی ).